قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

[ دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 10:00 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

  برنامه سفر هاشمی رفسنجانی  به لنینگراد 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 08:20 ] [ سید رضا ضیائی ]

 عملیات خیبر بود. من هم به عنوان خبرنگار به منطقه اعزام شده بودم. عملیات که تمام شد به ما گفتند چند روز دیگر بمایند ممکن است عملیات ادامه پیدا کند. در آن چند روزی که در منطقه بودیم عملا کار زیادی نداشتیم . معمولا هر روز از پل معلقی که در حال ساخت بود دیدن می کردم. پیشرفت سریع پل برایم خیلی جالب و در عین حال افتخار آمیز بود. دو روز بعد از عملیات کنار پل در حال احداث، نشسته بودم و در حال خوردن کمپوت صلواتی بودم که در فاصله حدود150 متری، کنار نیزار ها ، یکباره تعدادی از رزمنده ها در یک نقطه جمع شدند. معلوم بود یک اتفاقی رخ داده است . به سرعت خودم را به محل رساندم. بچه بسیجی ها یک اسیر عراقی پیدا کرده بودند که 48 ساعت بعد از پایان عملیات خیبر خود را تسلیم کرده بود. به نظرم آمد باید آدم مهمی باشد که 48 ساعت بدون آب و غذا خود را پنهان کرده است . ترکش خورده بود و لباسش آغشته به خونهای خشک شده ای بود که در این مدت از بدنش خارج شده بود. می خواستم با او مصاحبه کنم . اما نمی شد. طرف هم خیلی ترسیده بود هم از شدت ضعف ناشی از خونریزی و گرسنگی نای حرف زدن نداشت . از بسیجی ها خواهش کردم کنار بروند و او را به خودرو لندکروزی که در اختیارم بود هدایت کردم. می خواستم هرچه سریعتر با او مصاحبه کنم تا هم وظیفه کاری ام را تمام کرده باشم هم حس کنجکاوی خودم را ارضاء . وقتی داخل ماشین نشست رزمنده ها دور ماشین جمع شده و دست های خود را دور صورت گرفته و به شیشه ماشیین چسبانده بودند تا ببیند داخل لندکروز ما چه می گذرد. اسیر بیچاره وقتی صورتهایی  که خون در آن جمع شده بود و دماغهای پهن شده روی شیشه را می دید بیشتر می ترسید. خوب طبیعی بود که در این شرایط امکان مصاحبه وجود نداشت. از راننده خواهش کردم حرکت کند . حرکت کرد و از اسیر دستگیر شده فقط گرد و خاکی باقی ماند. بسیجی ها اما از اینکه اسیرشان را برده ام نگران نشدند. می دانستند که جای دوری نمی رود. وقتی کمی دور شدیم و اوضاع آرام شد کمی سوهان ، انار ، آب میوه و خوراکی های صلواتی ای که ذخیره کرده بودیم ، به او دادیم و او هم با ولع  می بلعید. وقتی کمی انرژی گرفت با کمک مترجمی که همراهم بود مصاحبه شروع شد. می گفت سرباز احتیاط است و دوسالی است که سربازی اش تمام شده ولی هنوز ترخیص نشده است. ترکش به باسن اش اصابت کرده بود و درد زیادی داشت . هیکلش درشت بود ولی سواد و کمالی نداشت .پنهان شدنش فقط از ترس  بود. راست یا دروغ ، چیز هایی گفت که برای خبر سازی مناسب نبود و مصاحبه به درد بخوری از آب درنیامد. اورا تحویل یکی از کمپهای اسرا دادیم و رفتیم پی سورچرانی خودمان  در ایستگاه های صلواتی جبهه . کار دیگری نداشتیم. دو روز بعد ، از خبرنگاران خارجی و داخلی دعوت کرده بودند که برای پوشش خبری به منطقه بیایند . اسرا را در یک محوطه بسیار وسیع به خط کرده ، نشانده بودند. یادم نیست چند اسیر بود ولی باید سه چهار هزار نفری می شدند. همه شان نگران . 

خبرنگاران که به محل رسیدند شروع به تهیه عکس و فیلم و خبر کردند. من هم لابلای اسرا دنبال سوژه می گشتم که ناگهان یکی از اسرا از دور برایم دست تکان د اد و با فریاد گفت:  " سلام علیکم " . همان سربازی بود که دور وز پیش به کمپ تحویل داده بودم . من هم دستی برایش تکان دادم و گفتم سلام علیکم. عربی همینقدر بلد بودم . ولی دلم می خواست از او دلجویی کنم . می خواستم از او حال جراحتی که در باسنش بود بپرسم . برای اینکه در آن محیط باز و پر هیاهو صدا به او برسد فریاد زدم " کیف ماتحتک؟ " ناگها ن تمام اسرایی که صدای مرا شنیدند با همه نگرانی و دلهره ای که داشتند قهقهه سردادند و تا دقایقی صدای خنده آنان قطع نمی شد. نمی دانستم چه باید بکنم . ولی فضا به گونه ای بود که فهمیدم گاف بدی داده ام . بعد از برنامه انتقال اسرا از مترجم پرسیدم چرا اینقدر اسرا به من خندیدند؟ گفت تو به جای عبارت  ؛؛کیف ما تحتک ؛؛ باید می گفتی کیف جراحتک ؟ خلاصه  آنکه بی سوادی ما کلی روحیه اسرا را عوض کرد.  

خوب گاهی سواد کارساز است وگاهی بی سوادی.

 یادش بخیر چه روزهای سخت و قشنگی بود.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 09:34 ] [ سید رضا ضیائی ]

امروز دقیقا دوسال از سفر غیر منتظره خواهر عزیزم مهناز می گذرد.  

هنوز نتوانسته ام بفهمم که این یک خواب وحشتناک است یا در بیداری واقعا اتفاق افتاده است .  

 خدا کند که خواب باشم  تا بیدار شوم  و یک نفس راحت بکشم.  

هنوز هم چند سطر دست  و پا شکست ای که ان روز ها  نوشته  و تقدیم به مهناز کردم تنها چیزی است که می توانم تکرارش کنم . 


دل شکستم
روزگارم خوب نیست
خواهرم رفت از این دار پلید
و کسی نیز نفهمید
که بر ما چه گذشت
دل گنجشکی من
ترکید از غم او
هیکل فیلی من
پر احساس شده
حس غم ، غصه و آه
روزگار همه مان گشته سیاه

[ سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 08:30 ] [ سید رضا ضیائی ]

 مهندس گرمرودی از دوستان عزیزی است که هم اکنون در کسوت معاونت فنی ایرنا قلمرویی برای خود دست و پا کرده است . هرچند که در علم رایانه اش تردید ندارم  اما همواره به حضرتش عرض کرده ام که اگر به شعر می پرداخت ادبیات ایران از یارانه اساتید بی نیاز می گشت . و اگر او آنچنان که شعر می گفت رایانه می دانست نه تنها شانه ناسا را به خاک می مالید  بلکه پوزه اش را نیز. 

اشعاری که مهندس گرمرودی سروده اند ذکر خاطراتی است از دو نشست کاری روسای نمایندگی های داخلی ایرنا که بنده در آن  خیلی پرچانگی کردم و برای تازه کردن لب و لوچه خود  پارچ پر از آبی که معمولا به رسم تشریفات در دسترس سخنرانان قرا می دهند ته کشید و چیزی نمانده بود که پارچ از خشکی ترک بردارد.  

ضمن تجدید ارادت با آقای مهندس گرمرودی  شعر زیبای ایشان که هنرمندانه نام چند تن از همکاران قدیم در آن ذکر شده و برای دقایقی مرا به گذشته بازگرداند ، تقدیم می شود.

بر تو ای فاخر طناز سلام 

 هست امید که ایام به کام  

طاعت و صوم و صلاه تو قبول 

 در پس مرحمت از ماه صیام  

نیستی فارغ از احوال خبر  

خبرت هست در این عرصه مدام  

روزها رفت و خوشی ها سر شد  

رخوت و ظلمت و هر سو ، دد و دام  

یاد اجلاس حصارک خیر است  

که تو داد سخنی داده به نام  

محکم و پی به پی و بی وقفه  

قیل و قالی ز تمنای عظام  

گوش می کرد فریدون و تقی 

 هم مدیران و عزیزان گرام  

ناگهان طاهری شیرین گو  

گفت : فارغ نشوی تو ز کلام ؟  

آب از نزد ضیایی کن دور 

 گر خورد جرعه کند باز قیام  

سخنانش ز همه سو سرکش 

 نیست گویا سخنش رو به تمام 

 هر سحرگاه بسی نکته شکفت  

هر مسائی سخن طنز به جام  

شوخی و غلغلک و خنده و شور  

سخن از شاهد شنگول و قطام  

نیز بار دگر این سبک و سیاق 

 در شیان گشت شکوفا خوش فام  

طنز انبوه به تولید رسید  

بر سر قاسمی و اهل خیام  

یاد دارم که تو با طنازی  

با حسین زاده به طنزی خوشنام  

شکرینش بنمودی ، خوش ذوق  

گشت عازم به ولایت خوش کام  

الغرض ....................... دیم دارام ، دام دیرارام دیم دام دام

[ چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 21:16 ] [ سید رضا ضیائی ]

17مرداد  روز خبرنگار و روز شهادت  همکار عزیزم محمود صارمی خاطره ای را برای من زنده کرد که شنیدنش خالی از لطف نیست . به این ترتیب هم یادی از شهید صارمی شده ، هم یادی از همکار خوبم ابولفضل شاکری هم وسیله انبساط خاطر مخاطبین فراهم می شود.
 نورزو 77 بود و تعدادی از همکاران در ایام تعطیل کشیک بودند . لیست کشیک ها هم به مناسبت مسئولیت آن وقت حقیر، که سردبیر ارشد ایرنا بودم تهیه و ابلاغ می شد . اما نحوه محاسبه اضافه کاری های مربوط به کشیک ها به حوزه معاونت خبری مربوط می شد و بنده مدخلیتی در این کار نداشتم.
 آقای ابولفضل شاکری هم در ایام نوروز چند نوبت کشیک داشتند که اضافه کاری آن تامدتها پرداخت نشده بود. اگر هرروز نبود ولی هفته ای دوسه بار اقا ابولفضل اضافه کاری های خود را از من مطالبه می کرد و همواره پاسخ ثابتی دریافت می کردند که بحث اضافه کاری خود را از معاونت خبری پیگیری کنید.  این موضوع کم کم به یک شوخی تکراری و خسته کننده تبدیل شده بود و داستان ادامه داشت تا اینکه محمود صارمی در افغانستان به شهادت رسید و همکاران رسانه ای به عنوان اعتراض در مقابل سفارت پاکستان که درآن زمان حامی طالبان به شمار می رفت تجمع کرده و تظاهرات می کردند.اقای شاکری هم که در محل حضور داشت در یک حرکت خودجوش ، فریاد کنان خود را به داخل سفارت پاکستان رساند و دقایقی بعد کارکنان سفارت پس آنکه اورا خوب نواخته بودند اورا به بیرون سفارت و وسط خیابان  و در مفابل پای بنده پرت کردند.  از حالت ابولفضل خوب می شد  فهمید که کتک مفصلی خورده است . بند ساعت و بند کیفش پاره شده بود و بخشهایی از سروصورتش هم می رفت که کبود شود . همان موقع از شاکری پرسیدم " راستی اضافه کاریت را گرفتی ؟ "  و همان شد که دیگر ایشان در باره اضافه کاری ایام نورزو از بنده سئوالی نکردند. انشاالله که گرفته باشند.
خداوند تبارک و تعالی شهید صارمی را قرین رحمت فرماید و حافظ دوست عزیزم ابولفض شاکری باشد . انشاالله.

[ سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:39 ] [ سید رضا ضیائی ]

 از تو کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی.
راننده گفت: خرد بده خانوم.
گفتم: خرد ندارم، هفت‌تیر پیاده می‌شم.
گفت: نگه می‌دارم برو خرد کن بیار.
گفتم: من نمی‌کنم این کارو آقا.
گفت: یعنی چی.
گفتم: وظیفه‌ی من نیست.
گفت: خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی شی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه.
برنمی‌گشت نگاهم کند.
گفتم: مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم.
 
بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت: به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو.
می‌خواست شرمنده‌ام کند؟ یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند؟‌
 
دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت.
شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد.
فکر کنم راننده به این می اندیشید که:
قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر ! .
 
دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم.
زیر پل عابر پیاده‌ی هفت‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم.
چند نفر دوره‌ام کردند.
 
یکی‌شان کتش را درآورد و گفت:
- خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت.
گفتم: نمی‌شه که آقا.
یکی گفت: بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم.
مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند.
گفتم: نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم.
هفت‌هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند.
انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند.
گفتم: یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟
صدایی از پشت سرم گفت: همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت: بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم.
کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد.
دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته یا، قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، تو یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده.ووو........
 
تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشترو بیشتر شده بود!
 
با خودم فکر میکردم که واقعا اینه فرهنگ ناب ایرانی؟
 

[ دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 07:38 ] [ سید رضا ضیائی ]


بعضی وقتها کم  می آرم. اون روزهایی که حضرت علی (ع) احساس می کرد کسی نیست که حرفهاش رو بفهمه سرش رو توی چاه می کرد و هرچی می خواست می گفت . الان دیگه از اون چاه ها هم خبری نیست . اگر چاهی هیم پیدا بشه چاه فاضلابه .به نظرم چاه ها هم دیجیتال شده . همین وبلاگ برای من حکم یک چاه مجازی رو داره.
... خیلی دلم گرفته . از همه چیز . یادمه یه سالهایی  بود که بچه بودم با 5 تا خواهر و برادر دیگه که با پدور و مادر جمعا 8 نفر.  بدون ماشین سواری و امکاناتی که امروز هست  چقدر به این و آن سرمی زدیم ؟ بستگان درجه 3 و 4 هم از قلم نمی افتادند . ولی الان چی . خرداد هم به آخراش رسید و من هنوز نتونستم خونه خیلی از نزدیکانم برم عید دیدنی !!
پیک نیک های فامیلی در پارک شهر و خرجنگی جوانتر ها از بهترین تفریحاتمون بود. اصلا نمی دونستیم که چیزی به  اسم استخر و سونا و ماساژ و این چیز ها هم هست . اصلا بدنهامون اونقدر کوفته نبود که نیاز به ماساژ داشته باشه. فوق فوقش حموم عمومی که می رفتیم دلاک یه مشت ومالمون می داد و کلی حظ می کردیم.
بهترین بازی ها رو می کردیم . هفت سنگ ، گانیه ، لی لی ، طاق یا جفت ، تیله بازی و خیلی بازی های دیگه که انرژی مون رو کامل تخلیه می کرد. همه هم خوشحال و سر حال بودیم. سالی یه دست کت شلوار برامون می خریدن . یک کم بزرگتر هم می گرفتند که برای سال بعدمون هم اندازه باشه و لی هیچ وقت به پایان همان سال هم نمی رسید . نه مارک می دونستیم چیه نه اصلا بنتون منتونی وجود داشت یا اگر هم بود ما خبر نداشتیم . حتی سوپر مارکت هم نبود. سوپر استار و هایپر استار و این حرفها که ابدا. فقط بقالی بود و همه چیز هم داشت . از ماست تغاری گرفته تا خامه باز بدون تاریخ مصرف.... ادوکلن و اسپری و این چیز ها هم نبود امامردم بوی بد نمی داندند. ولی حالا که این همه عطر و اودکلن تو بازار ریخته هر ننه قمری باید عطر مارک دار بزنه انگار همه بوی گند می دهند. (به خودتون نگیرید منظور همه همه که نیستند) .اگه با الان مقایسه کنیم  می شه گفت تقریبا هیچ چیز نبود . ولی قحطی هم که نبود. با همه کمبود ها مردم احساس نمی کردند که چیزی کم دارند. واقعا هم همینطور بود بود چون یه چیزی داشتند به اسم صفا که الان خیلی کم دارن. یه چیزی دیگه داشتند به اسم دل خوش که الان یک سیرش هم پیدا نمی شه.
اونهایی که خیلی امکانات زیادی داشتن یه یخچال داشتن که یخ تعداد زیادی از اهالی محل را تامین می کرد و یه تلویزیون سیاه وسفید که از ساعت 5 تا 10 شب برنامه داشت . فقط هم دو تا کانال داشت . هفته ای یه سریال سرکار استوار یا خونه قمر خانم  یا مرادبرقی یا چیزی تو این مایه ها داشت و مردم با همین دلشون خوش بود. صبح که می شد رختخواب ها رو کنار اتاق روی هم دیگه می ذاشتن و یه جای خوب برای تکیه دادن بزرگتر ها و یه جای بلند برای پریدن به پایین کوچکتر ها فراهم می شد. معمولا کسی تخت نداشت . اگر هم داشت از اون تخت فنری هایی بود که الان اگه پیدا بشه فقط برای سرند کردن ماسه و پالایش نخاله های ساختمان مورد استفاده قرار می گیره . کسی به کسی دروغ نمی گفت . نه اینکه دروغ و دول نبود ها  بود ولی کم بود. خیلی کمتر از الان .
اینقدر دلم پره که نمی دونم از کجا بگم و از چی بگم. وقتی خاطرات دوران قدیم  را مرور می کنم  یاد شعر مرحوم استاد شهریار می افتم که می فرماید :
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند    

                    بلبل عشقم هوای نغمه خوانی می کند 

 طفل بودم دزدکی پیر وعلیلم ساختند  

                     هرچه با ما می کند گردون ، نهانی می کند 

استاد آخر هیمن غزل  می فرماید : 


می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان     

                    دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

[ چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 08:40 ] [ سید رضا ضیائی ]

باز باران  

             با ترافیک فراوان  

                       می روم در راه خانه  

                             ولی افسوس راه بسته  

            همه از راه خسته  

                       همه در ایست  

                            به غیر از این چاره ای نیست

 

حکایت دیروز تهران همین بود . 

برای رسیدن به کار سه ساعت و ربع در راه بودم . 

قدیمی ها می گفتند سحر خیز باش تا کامروا باشی .  

دیروز ساعت ۳۰/۶ از خانه بیرون  زدم و ساعت ۴۵/۹ سرکار رسیدم . امروز سحرخیز تر شدم  

 ساعت ۶ از خانه برون امدم  و ساعت ۷ رسیدم . خدارو شکر . به خاطر رحمت خدا که بالاخره تهران را خیس کرد. داشتیم می می مردیم از خشکی .

[ یکشنبه 8 آبان‌ماه سال 1390 ] [ 07:52 ] [ سید رضا ضیائی ]

خدا رحمتش کنه. مرحوم بهمن الماسی از هنرمندانی بود که خیلی زود از دنیا رفت. خدا بیامرز تعریف می کرد : در دوره سربازی در یکی از روستا های دور افتاده به عنوان سپاهی دانش خدمت می کرده و چند ماهی حقوق برایش ارسال نشده بود. حسابی کفگیر به ته دیگ خورده بود . در آن زمان سپاهی دانش در روستاهای دارای ارج و قرب زیادی بود و معمولا " آقای مدیر " خطاب می شدند.برای آقای مدیر که نماینده شاه به حساب می آمد خیلی بد بود که بگوید پول ندارد . الماسی می گفت کدخدا را به منزل دعوت کردم و به او گفتم فردا همه روستاییان باید به مدرسه ده بیایند و ثبت نام کنند . کدخدا از این موضوع خیلی استقبال کرد. فردای آن روز یک ورق امتحانی را را خط کشی کردم و از هر روستایی که برای ثبت نام مراجعه می کرد یک تومان دریافت می شد . آنهایی هم که دنبال گله بودند و پس فردا مراجعه کرده بودند 12 ریال پرداختند کردند. یک تومان برای ثبت نام و 2 ریال جریمه تاخیر . حدود 300 تومان جمع شد . آن زمان پول خوبی به حساب می آمد و کار ما راه افتاد. همان شب کدخدا به خانه من آمد و خیلی تشکر می کرد . می گفت آقای مدیر ما از شما خیلی ممنونیم . تا حالا در روستای ما از کسی ثبت نام نکرده بودند و این اولین باربود که شما از اهالی روستای ما ثبت نام کردید. حالا چه شد که این خاطره را نقل کردم. دیروز یکی از دوستان از بنده  از سرنوشت سهام عدالت می پرسید. من هم اینخاطره را برای او نقل کردم .  ما از اقای دکتر خیلی متشکریم که مارا صاحب سهام کرد . تا حالا کسی به ما سهام نداده بود .

[ سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 09:12 ] [ سید رضا ضیائی ]

                                              چنان خشکیده  است جانم 

                                                 که نایی در تنم نیست 

                                                   غمت فرسوده ناگردد

                                            وگرمای وجودم جز تب ام نیست 

                                                 اگر قامت نگشته خم 

                                            و گر قلبم هنوزم تق تقی دارد 

                                                  همه از لطف او باشد 

                                          که جز شکرش کلامی بر لبم نیست 


  اگر دست به دعا بردام که // خدایا هیچکس ، هیچوقت درک نکند که در یکسال گذشته چه کشیده ام // دعایی نیست که  امبد به اجابت آن باشد. چراکه این چرخه زندگی است که عده ای بیایند و عده ای بروند.   

و این بار  قرعه فال به نام من بیچاره زدند . 

هنوز جای خالی اش پر نشده و بعید می دانم که هیچوقت نبودش جبران شود.  

 از شعر وشاعری سر رشته ای ندارم ولی گاهی که دلم می شکند کلماتی را کنار هم قرار می دهم که بعضی شعر سپیدش می خوانند .  

نمی دانم چرا ، ولی چند کلمه ای که یک سال است در بخش // در باره وبلاگ// گذاشته ام به دلم می نشیند و هنوز هم هرگاه آن را می خوانم بغضم می ترکد .  

۲۹ شهریور سالگشت در گذشت مهناز عزیزم است . همان روزی که پسرم مهدی نیز پا به این جهان گذاشته است. روزی که هم سالگرد غم است و هم شادی . اما گویی شادی مغلوب شده .  

 همان چند واژه ای که در ایام سوگواری // مهناز// به خدمت گرفتم تا سوز دلم را بیان کنم - که نشد- را دوباره می نگارم . 

  

                                                    دل شکستم
                                                روزگارم خوب نیست
                                          خواهرم رفت از این دار پلید
                                               و کسی نیز نفهمید
                                              که بر ما چه گذشت
                                               دل گنجشکی من
                                                 ترکید از غم او
                                                هیکل فیلی من
                                              پر احساس شده
                                            حس غم ، غصه و آه
                                       روزگار همه مان گشته سیاه

 

روز سه شنبه ۲۹ شهریور در قطعه ۸۰ در خانه جدیدش به دیدنش می رویم .  

روحش شاد.  

شما هم او را به فاتحه ای مهمان کنید.

http://tannazi.blogsky.com/1389/07/


[ چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 22:13 ] [ سید رضا ضیائی ]

امروز داشتم خبرهای  اعلام استقلال سودان جنوبی ، که دیروزمردم این خطه استقلال خود را جشن گرفتند ، را می خواندم  که به یاد  سفری به سودان افتادم که در سال 86 به این کشور داشتم.

در این سفر همراه با هیاتی به ریاست آقای حداد عادل به مدرسه ای رفتیم که در آن قرآن و تعالیم مذهبی به دانش آموزان می آموختند. 

شاید به تعبیر برخی از همکاران مطبوعاتی اصل خبر آن بود که آقای حداد مقداری کمک مادی به این مدرسه نمود اما از نظر من جلوه های دیگری در این بازدید جالب بود که در گزارشی کوتاه به آن اشاره کردم. 

البته برای انجام وظیفه به کمک های انسان دوستانه رئیس وقت مجلس هم اشاره کردم . شاید این گزارش به خواندنش بیرزد.


لینک مطلب :

                http://www2.irna.com/ar/news/view/line-9/8611205438133204.htm


ادامه مطلب
[ یکشنبه 19 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 22:04 ] [ سید رضا ضیائی ]

برای نسلی که کار خود در رسانه ها را با اینتر نت و ابزار الکترونیکی مدرن شروع کرده اند مشکل است تصور کنند که در سالهای دهه 60 و پیش از آن خبرگزاری ها چگونه عکسهای خود را برای یکدیگر ارسال می کردند . کار روزنامه های داخلی خیلی سخت نبود . نمایندگان روزنامه ها هر روز به واحد عکس مراجعه می کردند و از روی کنتاکت هایی که از عکس های تهیه شده ایرنا چاپ شده بود ، عکسهای خود را انتخاب می کردند . اما ارسال عکس از نمایندگی های داخلی ایرنا  کمی سخت تر بود. عکاسان شهرستانها فیلم خود را از طریق پست و اگر فوری بود با اتوبوس یا هواپیما ارسال می کردند و نماینده ای از ایرنا برای تحویل به ترمینال یا فرودگاه مراجعه می کرد و بقیه داستان ... 

 


اما نکته ای که برای نسل جدید در ایرنا و سایر رسانه ها می تواند جالب باشد ارسال عکس از خارج از کشور به ایرنا یا برعکس بود.
 هرگاه ایرنا عکس مهمی می داشت برای کلیه خبرگزاری های خارجی  یا آنهایی که فکر می کردند خریدار عکس باشند تلکسی مخابره می کرد و مشخصات عکس آماده فروش را در آن شرح می داد. خبرگزاری  یا روزنامه  علاقمند به خرید این خبر در پاسخ تلکس دیگری مخابره می کرد و چانه زنی بر سر قیمت شروع می شد. پس از توافق نهایی بر سر قیمت عکس کار واحد تله فتو شروع می شد.
 واحد تله فتو اتاق کوچکی بود که از حمام به اتاق تله فتو تغییر کاربری داده بود باهمان کاشی کاری و وان بزرگ سفیدی که در کنار آن قرارداشت با  این تفاوت که با یک تخته پهن پوشانده شده بود و به یک میز کار تبدیل شده بود.
دستگاه تله فتو هم روی این میز قرار داشت. این دستگاه سیلندری داشت که عکس سیاه و سفید روی آن فیکس می شد و یک چشم الکترو نیکی روی آن حرکت می کرد و عکس را خط به خط اسکن و از طریق یک خط تلفن به مقصد مخابره می کرد.
 آن روزها همکار خوب مان آقای علی  پریوش روشندل مسئول تله فتو بودند.
اقای روشندل  با تلفن به طرف گیرنده اعلام آمادگی می کرد و طرف مقابل هم همینطور . دوطرف که آماده مخابره عکس می شدند در اتاق( حمام سابق ) بسته می شد و  به تاریخانه ای که هیچ نوری به جز نور چشم الکترونیکی  در آن وجود  نداشت تبدیل می شد. برای جلوگیری از ارسال پارازیت دو طرف تا پایان کار دهنی تلفن خود را باز می کردند و متنظر می ماندند تا مخابره عکس که گاهی  15 تا 20 دقیقه طول می کشید تمام شود.
روشندل عزیز هم که در این مدت کار دیگری نمی  توانست  انجام دهد در این فضای کوچک و بسته که هیچ هواکشی هم نداشت دو سه تا سیگار دود می کرد. اگر طرف مقابل اوکی می داد کار تمام شده بود واگر اشکال یا پارازیتی در راه ؛ عکس را خراب کرده بود ، روز از  نو روزی از نو و دوباره همان قصه تکرار می شد . پس از پایان این کار که در آن روز ها نهایت تکنولوژی به حساب می آمد در آتاق باز می شد و حجم زیادی از دود سیگار فضای  اطراف را پر می کرد. گاهی می شد حرکت دود سیگار را لابلای مو های بلند آن روز های روشندل  مشاهده کرد.
 عکسی از دستگاه های تله فتو قدیم ایرنا پیدا نکردم که  با این نوشته همراه کنم ولی یک عکس از آن طرف خط در اینترنت یافتم که شاید به دیدنش بیرزد .  شاید خیلی ها یادشان باشد که در روزنامه ها و مجلات قدیمی زیر عکس هایی که به این ترتیب دریافت کرده بودند می نوشتند  " عکس رادیویی از مثلا فرانس پرس یا آسو شیتد پرس "
 اما حالا برای ارسال یک عکس رنگی با کیفیت بسیار بالا شاید فقط چند ثاینه بیشتر صرف نشود، بدون هیچ دردرسری  .
یادش به خیر . با همه این مشکلات کار عکس و خبر آن روز ها خیلی شیرین تر بود.

[ چهارشنبه 1 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 12:00 ] [ سید رضا ضیائی ]

دوستی داستم که در جوانی به رحمت خدا رفت .این خاطره رو از اون نقل می کنم که با لبخند خوانندگان از او یادی کرده باشم .  

 مرحوم علی مصطفوی می گفت  روزی از میدان توخانه عبور می کردم. خیلی به من فشار اومده بود. با اینکه معمولا از دستشویی هایی عمومی خوشم نمی آد ولی ناچار شدم برم یه دسشویی عمومی که خیلی هم کثیف بود.  

 در اولین دستشویی رو که زدم یه نفر با صدای نخراشیده ای گفت بفرررررما !!! من نتونستم هیچ جوابی بهش بدم . راستش این برخورد برام عقده شد.  

اولین توالتی که خالی شد رفتم تو. نشسته بودم و در حال تفکرات !!! که دیدم یه نفر در توالت رو زد .  

موقع عقده گشایی بود. بلافاصله گفتم : بفررررما !!! طرف که خیلی حاضر جواب بود گفت : نوش ش ش  جان !!!  

علی می گفت از اینکه ظرف چند دقیقه دوبار آچمز شده بودم خیلی پکر شده بودم. 

 خدایش بیامرزد.

[ یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 ] [ 12:36 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

وقتی سرود ملی در زمان احمد شاه قاجار  در اتریش خوانده شد 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 15 آبان‌ماه سال 1389 ] [ 10:33 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ شنبه 1 آبان‌ماه سال 1389 ] [ 14:59 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 زندگی جاری است 


اما طنازی تعطیل است

 

در رفتن جان از بدن   

گویند هر قومی سخن  

من خود به چشم خویشتن  

 دیدم که جانم می رود   

 دیدم که جانم رفت و هیچ نتوانستم بکنم . دیدم که  مهنازم ،  جانم  ، عزیزم ،‌خواهرم رفت و گویی جان من رفت . رفت و من که غره به طنازی بودم ، طنزم  خشکید . و جریان طنز آلود زندگی ،  بی وفایی ُ پوچی و بی ارزشی دنیا  به من نمایان شد.  و  خداوند در ساعاتی که هرگز انتظار مرگ  او را نمی کشیدم مرا به امتحان گذاشت .  

 در ساعاتی که در بیمارستان به اصطلاح فوق تخصص عیوض زاده دیوانه وار با خود کلنجار می رفتم و انتظار  ورود پزشک متخصصی را می کشیدم که قرار بود در شیفت سوم کاری اش به آنجا بیاید دیدم که چند نفر به دنیا آمدند و چند نفر از دنیا رفتند.  

چند نفر بدون شناسنامه و  نام  ونشان از راه رسیدند تا برای  اطرافیان شان شادی خلق کنند  و شناسنامه ۴۵ ساله مهناز من را با کاغذ پاره ای به نام ؛ گواهی فوت ؛ عوض کردند  .

 به مشیت  الهی رضایت دارم ، به حقانیت مرگ اعتقاد دارم ، به معاد ایمان دارم ، به کرم خدا امید دارم ، عاقبت خیر برای همه مان آرزو دارم  و به دعای همه شما برای صبر در برابر  این مصیبت  نیاز دارم . 

 از لحظه ای که مهناز من رفت خورشید نه ثانیه ای زود تر طلوع می کند نه  ثانیه ای دیرتر غروب.

واقعیات ما  بر حقیقت زندگی تاثیری ندارد.

 زندگی جاری است  اما ؛ طنازی ؛ تعطیل است.

 

[ پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1389 ] [ 12:47 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

نقش همسر ساعد مراغه ای در نخست وزیر شدن شوهرش  

  


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ] [ 09:08 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 

 در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست  

              هرجا که صفا هست درآن نور خدا هست


ادامه مطلب
[ یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 10:08 ] [ سید رضا ضیائی ]

 


 

خاطره ای جالب  

  

از یک دوست جالب


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 11:31 ] [ سید رضا ضیائی ]

   1      2    >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 362261