قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

 

  برنامه سفر هاشمی رفسنجانی  به لنینگراد 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 08:20 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 13:04 ] [ سید رضا ضیائی ]


توی یه توالت باشی که:
فاصله سنگ توالتش تا در بیش از 1 متر باشه ،درش قفل نداشته باشه و به بیرون باز بشه..!!

[ یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 14:59 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 14:50 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 23:14 ] [ سید رضا ضیائی ]

• تنهایی یعنی انتخاب کوچکترین هندونه/خربزه یا حتی مرغ...
• وقتی تنها آئینه اتاق پرو باید بهت بگه که لباس ِ بهت می یاد یعنی تو تنهائی...
• وقتی همه بهت بگن که " تو هم خدا رو داری " یعنی تو تنهائی...
 • تنهایی یعنی از تاریخ مصرف ماست و شیر و پنیرت هفته هاست که گذشته...
• تنهایی یعنی یه جاکفشی پر از کفشای یه سایز...
• وقتی ندونی بهترین کافی شاپ دور و برت کدومه یعنی تو تنهائی...
• وقتی بزرگترین دغدغه بیرون رفتنت این باشه که مبادا کلید رو پشت در جا  بزاری یعنی تو تنهائی....
 • وقتی بسته ماکارونی چهار نفره رو پنج بار بتونی استفاده کنی یعنی تو تنهائی...
• وقتی یادت نمی یاد آخرین باری که خمیر دندون خریدی کی بوده یعنی توتنهایی...
• تنهایی یعنی سطل آشغالت هفته به هفته هم پر نشه...
• تنهایی یعنی به خیاط بگی زیپ پشت رو به بغل لباست منتقل کنه...

[ یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 13:35 ] [ سید رضا ضیائی ]

یه تبلیغ شامپو گلرنگ هست که پدره میگه :

تو خونه ما پسرم موهای نرم خوش حالتی داره،
دخترم موهای مواج زخیمی داره ،
خانومم موهای لخت و نرمی داره
و موهای خود من هم خشک و زبر هست
اما همه ما با شامپو گلرنگ موهامون رو میشوریم
چون برای هر نوع مویی مناسبه
من خواستم از پشت همین تریبون به این پدر زحمت کش بگم:
هرچند این شامپوها خیلی خوب هستند ولی شما با خانوم بچه ها یه روز برید آزمایش ژنتیک بدی زیادم بد نیست ؛

والا این همه تنوع زیاد منطقی نیستا !!!!

[ شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 17:26 ] [ سید رضا ضیائی ]


قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.
قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم
 آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم
آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟
من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم
 آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!

از کتاب کی بود رفت زیر میز؟
منوچهر احترامی

[ جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ] [ سید رضا ضیائی ]

 عملیات خیبر بود. من هم به عنوان خبرنگار به منطقه اعزام شده بودم. عملیات که تمام شد به ما گفتند چند روز دیگر بمایند ممکن است عملیات ادامه پیدا کند. در آن چند روزی که در منطقه بودیم عملا کار زیادی نداشتیم . معمولا هر روز از پل معلقی که در حال ساخت بود دیدن می کردم. پیشرفت سریع پل برایم خیلی جالب و در عین حال افتخار آمیز بود. دو روز بعد از عملیات کنار پل در حال احداث، نشسته بودم و در حال خوردن کمپوت صلواتی بودم که در فاصله حدود150 متری، کنار نیزار ها ، یکباره تعدادی از رزمنده ها در یک نقطه جمع شدند. معلوم بود یک اتفاقی رخ داده است . به سرعت خودم را به محل رساندم. بچه بسیجی ها یک اسیر عراقی پیدا کرده بودند که 48 ساعت بعد از پایان عملیات خیبر خود را تسلیم کرده بود. به نظرم آمد باید آدم مهمی باشد که 48 ساعت بدون آب و غذا خود را پنهان کرده است . ترکش خورده بود و لباسش آغشته به خونهای خشک شده ای بود که در این مدت از بدنش خارج شده بود. می خواستم با او مصاحبه کنم . اما نمی شد. طرف هم خیلی ترسیده بود هم از شدت ضعف ناشی از خونریزی و گرسنگی نای حرف زدن نداشت . از بسیجی ها خواهش کردم کنار بروند و او را به خودرو لندکروزی که در اختیارم بود هدایت کردم. می خواستم هرچه سریعتر با او مصاحبه کنم تا هم وظیفه کاری ام را تمام کرده باشم هم حس کنجکاوی خودم را ارضاء . وقتی داخل ماشین نشست رزمنده ها دور ماشین جمع شده و دست های خود را دور صورت گرفته و به شیشه ماشیین چسبانده بودند تا ببیند داخل لندکروز ما چه می گذرد. اسیر بیچاره وقتی صورتهایی  که خون در آن جمع شده بود و دماغهای پهن شده روی شیشه را می دید بیشتر می ترسید. خوب طبیعی بود که در این شرایط امکان مصاحبه وجود نداشت. از راننده خواهش کردم حرکت کند . حرکت کرد و از اسیر دستگیر شده فقط گرد و خاکی باقی ماند. بسیجی ها اما از اینکه اسیرشان را برده ام نگران نشدند. می دانستند که جای دوری نمی رود. وقتی کمی دور شدیم و اوضاع آرام شد کمی سوهان ، انار ، آب میوه و خوراکی های صلواتی ای که ذخیره کرده بودیم ، به او دادیم و او هم با ولع  می بلعید. وقتی کمی انرژی گرفت با کمک مترجمی که همراهم بود مصاحبه شروع شد. می گفت سرباز احتیاط است و دوسالی است که سربازی اش تمام شده ولی هنوز ترخیص نشده است. ترکش به باسن اش اصابت کرده بود و درد زیادی داشت . هیکلش درشت بود ولی سواد و کمالی نداشت .پنهان شدنش فقط از ترس  بود. راست یا دروغ ، چیز هایی گفت که برای خبر سازی مناسب نبود و مصاحبه به درد بخوری از آب درنیامد. اورا تحویل یکی از کمپهای اسرا دادیم و رفتیم پی سورچرانی خودمان  در ایستگاه های صلواتی جبهه . کار دیگری نداشتیم. دو روز بعد ، از خبرنگاران خارجی و داخلی دعوت کرده بودند که برای پوشش خبری به منطقه بیایند . اسرا را در یک محوطه بسیار وسیع به خط کرده ، نشانده بودند. یادم نیست چند اسیر بود ولی باید سه چهار هزار نفری می شدند. همه شان نگران . 

خبرنگاران که به محل رسیدند شروع به تهیه عکس و فیلم و خبر کردند. من هم لابلای اسرا دنبال سوژه می گشتم که ناگهان یکی از اسرا از دور برایم دست تکان د اد و با فریاد گفت:  " سلام علیکم " . همان سربازی بود که دور وز پیش به کمپ تحویل داده بودم . من هم دستی برایش تکان دادم و گفتم سلام علیکم. عربی همینقدر بلد بودم . ولی دلم می خواست از او دلجویی کنم . می خواستم از او حال جراحتی که در باسنش بود بپرسم . برای اینکه در آن محیط باز و پر هیاهو صدا به او برسد فریاد زدم " کیف ماتحتک؟ " ناگها ن تمام اسرایی که صدای مرا شنیدند با همه نگرانی و دلهره ای که داشتند قهقهه سردادند و تا دقایقی صدای خنده آنان قطع نمی شد. نمی دانستم چه باید بکنم . ولی فضا به گونه ای بود که فهمیدم گاف بدی داده ام . بعد از برنامه انتقال اسرا از مترجم پرسیدم چرا اینقدر اسرا به من خندیدند؟ گفت تو به جای عبارت  ؛؛کیف ما تحتک ؛؛ باید می گفتی کیف جراحتک ؟ خلاصه  آنکه بی سوادی ما کلی روحیه اسرا را عوض کرد.  

خوب گاهی سواد کارساز است وگاهی بی سوادی.

 یادش بخیر چه روزهای سخت و قشنگی بود.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 09:34 ] [ سید رضا ضیائی ]


شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

[ دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 21:38 ] [ سید رضا ضیائی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 364831