قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

 

 

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛ 
   سلام حالت خوبه؟ 
  من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛  
حالم خیلی خیلی توپه.   
 بعدش اون آقاهه پرسید؛  
 خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟   
 با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم .برای همین گفتم؛ 
   اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم.. 
  وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛ 
   من می‌تونم بیام طرفای تو؟ 
    سؤال یک کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛ 
  نه الآن یکم سرم شلوغه!!!! 
  یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت : ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه
سؤال های من جواب میده.

[ یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 23:37 ] [ سید رضا ضیائی ]

ابن روزها سخت گرفتار درس و تحصیل شده ام . همان عبارت  سر پیری و معرکه گیری که از قدیم مشهور است مارا سخت گرفتار کرده و طنازی را تقریبا به تعطیلی کشانده است . خدا عوض دهد به خاله زاده عزیز که اگر نبود همین چند پست اخیر هم نبود . فکر می کنم تا هفت هشت روز دیگر امتحانات به پایان برسد و ما هم خاطرات جوانی را دوباره بایگانی کنیم  . دوران خوب و نفس گیری است این روز ها. 

در روز ها و هفته های اخیر سوژه های خوبی مخصوصا  از مجلس محترم و به ویژه نماینده عزیز  آذربایجان غربی که جای خالی حسنی در  رسانه ها را پر کرده است ، را از دست دادیم . امید وارم  بتوانم در آینده نزدیک بیشتر در خدمت باشم . 

ضرب الامثلی قدیمی  " همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم " حکایت داستان ما است. اگر نبود میم خاله زاده ماهم نمی توانستیم طنازی کنیم .

میم خاله زاده دیروز شعر طنزی را برایم ارسال کرده بود که عینا با مقدمه ای که مرقوم فرموده اند تقدیم می شود .


                                            **************************************

با سلام ، چند روز پیش یکی از دوستان که ادعا دارد همیشه به یاد من است ظاهرا برای اثبات ادعای خود پیامک زیر را برایم ارسال کرد: 
کلاغی درذهن من است 
پاره سنگی در دستم 
از خودم می ترسم ... 
این پیامک که پیام مهمی را در برداشت سوژه شعر زیر شد: 
کلاغ ذهن توام پاره سنگ می خواهی ؟ 
برای دست تمیزت تفنگ می خواهی ؟ 
برای طیع لطیفت غزل نمی گویم 
برای ذهن مریضت* جفنگ می خواهی ؟ 
بنوش باده که بنیاد عمر بر باد است 
برای کندن ریشه کلنگ می خواهی ؟ 
دوای درد منی فکر راه درمان باش 
به روی تخت درازم سرنگ می خواهی ؟ 
منم که تحفه ندارم به غیر دل تنگی 
بگو عزیز دلم دل تنگ می خواهی ؟ 
(* اشاره به خط اول پیامک)

[ سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 23:18 ] [ سید رضا ضیائی ]

پرده اول :


ای منتخب ما ، که جدید آمده ای 

بادولت  " تدبیر  و امید" آمده ای 

قفل است زبان و دل و  اندیشه ما 

صدشکر که با  دسته کلید آمده ای 


پرده دوم :


آمدی تا قفل ها را وا کنی 

دولت تدبیر  را بر پا کنی 

منتظر هستیم با شور و " امید "

آنکه می زد قفل را ، رسوا کنی 


پرده سوم :


نکند دولت تو ، چاره فردا نکند 

نکند همت تو ، حماسه برپا نکند

نکند امید تو ، درد مداوا نکند 

نکند کلید تو ، قفل مرا وا نکند


 پرده آخر :


منتظر 12 مردادیم 


پ.ن. 

 دکتر میم . خاله زاده پیشنهاد داده اند ، دوستانی که مایل به تکمیل پرده های بعدی هستند اشعار خود  یا اشعاری که با همین مضمون و ترجیحا با وزن و قافیه مشابه در اختیار دارند ، را ارسال کنند تا در ادامه همین  پست  استفاده شود . 

منتظریم.

از جناب سیاوش و نسیم عزیز  دعوت می کنیم که چراغ اول را روشن کنند. 


جناب دکتر  میم. خاله زاده که خود همه زحمات را را کشیده وپیشنهاد تکمیل اشعار را هم مطرح کرده است چراغ اول را روشن کرده و پرده های قبلی را با " کلید کار " تکمیل کرده است .کماکان منتنظر افاضات جناب سروش و نسیم عزیز هستیم .

      

            " کلید کار " 


حسن جان ، مرد مشهور کلید ساز 

که می خواهی کنی هر قفل را باز 

کلید سازی ندارد هیچ سودی 

بساط قفل سازان را برانداز

 


... و این هم از نسیم عزیز  . 


از توی مه غلیظ و دود آمده ای 
بعد دو سه سال هی رکود،آمده ای 
از داخل و خارج که زیان بر ما رفت 
صدشکر که با کلید سود آمده ای 
  .... و 
می شود تو قفل ها را وا کنی؟ 
می شود امید را احیا کنی؟ 
ملت از جنجال و غوغا خسته اند 
می شود آرامشی برپاکنی؟ 


عمو احمد از اصفهان که خود را عمو اصفونی معرفی کرده اند که ما نشناسیمشان و ما هم نشناختیم  این طور فرموده اند 


 ای حسن راننده ماهر بیا

انقلابی کن به پایانه به پا

بی بلیطند این مسافرهای تو 

باطل این صورتحسابم را نما


بالاخره جناب سیاوش هم افتخار دادند و دو پرده اضافه فرموده اند. خداوند صد پرده در آن دنیا به شما عوض دهد که اینقدر بی پرده می نویسید. منتظر نفرات بعدی هستیم که چراغ طنازی را روشن کنند.

پرده اول: 
کلید گم گشته ودر وا نمیشه 
کسی مثل دکتر پیدا نمیشه 
زده قفلی به اقتصاد کشور 
که با دسته کلید هم وا نمیشه 
پرده دوم: 
کلیدت را بسان گرز رستم 
بکوبان برسر هر درد وهر غم 
کلیدت گر بود شاه کلیدان 
چه ترس از چشم شور نومیدان (*)          


(*) به نظر حقیر  واژه نا امیدان به جای نو میدان در مصرع آخر زیبا تر است . تا نظر سیاوش چه باشد 


باز هم  میم خاله زاده افاضه و اضافه فرموده اند اینچنین : ( توضیح : از بس این پسر خاله برای ما شعر می فرستد این شعر اقا انوش بهمنش را هم خیال کردیم که اقای دکتر فرستاده اند . جوگیر شدیم وبه نام میم . خاله زاده  منتشر کردیم . از اقای بهمنش  عزیز پوزش می خواهم و از ایشان نهایت سپاس را  داریم .) ضمنا قطعه  دیگری هم ارسال فرموده اند که تقدیم می شود .

سلام ای شیخ خوشفکر خجسته 
کلید قفل صدها درب بسته 
مدد کن تا که ایران را بسازیم 
فشانیم گل به رویش دسته دسته

بی پرده  
تدبیر و امید و معجز دسته کلید 
باشد که بکاهدی ز این درد شدید 
روحانی خوش یمن و مبارک زین پیش 
بس قامت سروگونه و راست خمید 
حالا که تو آمدی همه خوشحالیم 
از شهر دگر مرغ دغلباز پرید





[ چهارشنبه 5 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 19:29 ] [ سید رضا ضیائی ]

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که  در جمع مدیران ارشدیک سازمان ایراد سخن نماید .  محور سخنرانی  در خصوصمسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه  کارکنان دور میزد  

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که  توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد  : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود "

ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استادوقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود "

حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد

-تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود

او خواست که خودی نشان داده  و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم  کند .  لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود ! "

همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر که وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه  بناچار گفت : "راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود !

[ چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 19:52 ] [ سید رضا ضیائی ]

استاد:وقتی بزرگ شدی چه میکنی ؟
شاگرد:ازدواج!
استاد:نه خیر منظورم اینه که چی میشی؟
شاگرد:داماد!
استاد:اوه!منظورم اینه که وقتی بزرگ شوی چی به دست می آوری؟
شاگرد:زن!!
استاد:ابله!!!وقتی بزرگ شوی برای پدر ومادرت چی می گیری؟
شاگرد:عروس میگیرم!
استاد:پسرجان پدر ومادرت در آینده از تو چه توقعی دارند؟
شاگرد:یک زندگی متاهلی موفق!

به نقل از جناب سیاوش 

[ دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 21:18 ] [ سید رضا ضیائی ]
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ که یکی از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ آﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ، ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ. ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ که داشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50 ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ، ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ. بعد ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ که ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ دخترهای، ﻫﻢ ﮐﻼﺳیم، ﺩﻭست ﺷﺪﻡ و ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗتی ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .
ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ و خوب دیگه.... ﺍﺯ ﺍﻭﻥﺷﺐ چهار ﻣﺎهی ﮔﺬﺷﺖ. ﯾﻪ ﺭﻭﺯ بهم ﺯﻧﮓﺯﺩ و ﮔﻔﺖ:  ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ. ﺑﻌﺪ از ﮐﻠﯽ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ، بهش ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﺷﻪ، ﻣﻦ ﺑﭽه ام رﻮ می خواهم. ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ بهش ﺑﺮﺳﻪ، ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ، ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺷﺪ، ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺕ، ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!
آﻗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻼﺱﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ.
[ سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 21:11 ] [ سید رضا ضیائی ]

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید . 

 دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟  

من : زنم دیگه پس چی ام ؟  

دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟  

من : نه مامانی بابا مرده . 

 دخترم : راست میگی مامان ؟ 

 من : آره چطور مگه ؟  

دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟ 

 من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ  

دخترم : دایی سعید هم زنه ؟ 

 من : نه اون مرده ! 

 دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟  

من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام . 

 دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟ 

 من : از اینکه خوشگلم ، 

 دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟ 

 من : اره دخترم  

دخترم : بابا از کجا فهمید مرده 

 من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده ! 

 دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟  

من : آره تقریبا . 

دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره

 من : اولا تو نه  و شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟  

دخترم : چشاش  

من : یعنی من زشتم مامان ؟ 

 دخترم : آره 

من : مرسی  

دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !! 

 من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست  

دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود 

 من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه  

دخترم : مامان من مردم  

من : نه تو زنی  

دخترم : یعنی منم زشتم 

 من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی  

دخترم : یعنی من زن نیستم ؟  

من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی

 دخترم : یعنی چی ؟  

من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه . 

 دخترم : یعنی منم مامانم ؟ 

 من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی  

دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟ 

 من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه  

دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام ؟ 

 من : تو کودکی 

 دخترم : کی زن میشم ؟ 

 من :  وقتی بزرگ شدی  

دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟ 

 من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی  

دخترم : بابا 

 من : بابات کی بتو شیر داد ؟ !!!!!!!!!! 

 دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه  

من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟  

دخترم : نمی دونم  

من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه 

 دخترم : کی؟ 

 من : ای بابا ولش کن ، بین مامان ، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن ، ولی مردا ندارن 

 دخترم : خب بابا هم سینه داره  

من : اره داره ولی باهاش شیر نمی ده !! فهمیدی  

دخترم : خوب منم سینه دارم ولی شیر نمی دم پس مردم .  

من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی . 

 دخترم : الان می خوام بفهمم .  

من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده 

دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی  

من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟ 

 دخترم : مامانم 

 من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن  

دخترم : آهان فهمیدم . 

 من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن  

                                                   

 

                                                          ****  

نیم ساعت بعد دخترم : مامان یه سوال بپرسم  

من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها 

 دخترم : در مورد ماهی قرمزه است . 

 من : خوب بپرس دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 12:39 ] [ سید رضا ضیائی ]

 
 وصیت نامه ی ابوالقاسم حالت طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا  
 

بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من بر سر گور و کفن آزار دهید
 
نه پی گورکن و قاری و غسال روید
نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید
 
به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید
 
این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید
 
وین زبان را که خداوند زبان بازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید
 
کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحویل علی اصغر گچکار دهید
 
وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
به فلان سنگتراش ته بازار دهید
 
کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید
 
ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
درجوانی ریه او شده بیمار دهید
 
جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید
 
چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید
 
گر سر سفره خورد فاطمه بی دندان غم
به که، دندان مرا نیز به آن یار دهید
 
تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید !!!
 

[ سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 16:41 ] [ سید رضا ضیائی ]

  رفته بودم فروشگاه ..
یکی از این فروشگاه بزرگا , اسمشو  نمیبرم که تبلیغ نشه !
یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی زِر زٍر می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!
جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..
پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.
... دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چندتا از بسته های خرید افتاد زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!
من کف بُر شده بودم.
بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!
پیرمرده با یه  قیافه ای منو نگاه کرد و گفت:
عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سیامکه !!

[ یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 16:32 ] [ سید رضا ضیائی ]


یه نفرزنگ زده بود رادیو میگفت، پیغام من به اوباما اینه که اگر روزی صد تا موشک بزنی به تهران ما یک قدم عقب نمیریم!

مجری پرسید از کجا تماس میگیرید؟
گفت: از شیراز !!! ....

[ چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 10:28 ] [ سید رضا ضیائی ]

زن و شوهر جوانی که بچه دار نمی شدند برای یافتن چاره به یکی از بهترین پزشکان متخصص مراجعه کردند.
 
پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است.
زن: منظورتان از پدر جایگزین چیست؟
پزشک: مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند..
زن تردید نشان داد لکن شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد.
چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند.
 
روز موعود فرا رسید، لکن همسایه طبقه بالا نیز همان روز عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود دعوت کرده بود تا در منزل از کودکشان چند عکس بگیرد.
از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد. زن در را باز کرد.
-          سلام، برای موضوع بچه آمدم.
-          سلام، بفرمائید. مشروب میل دارید؟
-         نه، متشکرم. الکل با کار من سازگاری نداره. علاوه بر اون میخوام هرچه زودتر شروع کنم.
-         باشه! بریم اتاق خواب؟
-         حرفی نیست، هرچند که سالن مناسب تر است؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط.
-         چند تا؟
-         حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر خواستید حرفی نیست.
عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:
-         مایلم نمونه کارم را نشونتون بدم. روشی را بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارن.. مثلاً ببینید این                     بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم.. وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود و مرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم. علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و دم و دستگاه رو گاز می گرفت.
زن بیچاره حیرت زده به سخنان گوش می کرد.
-         حالا این دوقلوها را نگاه کنین.. اینبار خودی نشان دادم. مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم. رسیدم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد و این دوقلوهائی که می بینید..
حیرت زن به نوعی سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:
-          در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و همه چی بخوبی و خوشی پایان یافت.
چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود. طرف آلبوم را جمع کرده و گفت:
-         شروع کنیم؟
-         هر وقت شما بگین!
-         عالیه! میرم سه پایه رو بیارم...
-         سه پایه؟ برای چی؟-         آخه وسیله کار خیلی بزرگه. نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه و ... خانم.... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟!!!


 

[ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 08:19 ] [ سید رضا ضیائی ]

فردای آن روز ، روز پدر بود  پسری پول های مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..

فروشنده پرسید چه جنسی باشه؟ 

پسر کوچولو گفت :فرقی نمی کنه فقط دردش کم باشه...


[ سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 07:31 ] [ سید رضا ضیائی ]


بابام حسرت زمان باباش را میخورد،
منم حسرت زمان بابام،
اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره،
همچین جفت پا میرم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده!


[ یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 15:07 ] [ سید رضا ضیائی ]


یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته م.مه ی شیر یارانه ای رو لولو برده.گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.  خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که ...! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد. بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.
پایان
 

[ دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 09:17 ] [ سید رضا ضیائی ]

 از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!  

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.  

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

 آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

  گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

  آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم
 

[ دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 17:08 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 

 

 پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. 

 دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.  

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شدهُِ: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!

[ شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 11:48 ] [ سید رضا ضیائی ]

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد.  

زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.  

بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!  

بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!  

وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم ؟  

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت

[ چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390 ] [ 09:21 ] [ سید رضا ضیائی ]

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟»

«خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم.»

«یعنی با لباس راحتی سختشه؟»

«آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟»

«.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم.»

« باباجون، کم آوردی؟!»

«نه عزیزم، من کم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود.»

«چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میکنه.»

«آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه.»

پس چرا بدون مانتو میخوابه؟»

«خب مامانت اینجوری راحتتره.»

«اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت کنه با کت و شلوار خوابیده بود؟»

«نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش که خیلی هم خانم خوبیه بهش کمک نکرد لباسشو در بیاره؟!»

«چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته.»

«واسه همینه که شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟»

«عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟»

«داری میپیچونی؟»

«نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب که وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توی این یک مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم.»

«چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟»

«واسه اینکه تختخوابشون کوچیکه، دو نفری جا نمیشن.»

«خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟»

«لابد پول ندارن دیگه.»

«پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟»

«چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم.»

«آهان،
یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا کار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه که حجابشون رو رعایت میکنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان
که باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیکنین؛ درست گفتم بابایی؟»

«آره دخترم، اصلا همین چیزیه که تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟»

«باشه،
ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به
جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت کنه که تو اینقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خجالت نکشی


[ یکشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1390 ] [ 09:51 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389 ] [ 11:15 ] [ سید رضا ضیائی ]

یک ملا و یک درویش که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد... 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 14:49 ] [ سید رضا ضیائی ]

   1      2    >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 367138