قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب


قطعه دست و پا شکسته ای که در معرفی وبلاگم نوشته ام را پسر خاله عزیز آقای دکتر الله وردی تکمیل  کرده اند.

با وجود اینکه بیش از دو نیم سال از مرگ خواهرم مهناز می گذرد اما هنوز این قطعه گویا ترین حرف دلم است . هرچند در این شب عیدی نباید متاثرتان کنم اما با واقع بهترین عیدی برای من زنده شدن نام مهناز است. به هر شکل که باشد . قسمتهایی که زیر ستاره ها است تکمیل نوشتار توسط دکتر منصور الله وردی است که از ایشان متشکرم.


دل شکستم 
روزگارم خوب نیست 
خواهرم رفت از این دار پلید 
و کسی نیز نفهمید
که بر ما چه گذشت
دل گنجشکی من 
ترکید از غم او 
هیکل فیلی من 
پر احساس شده 
حس غم ، غصه و آه
روزگار همه مان گشته سیاه 


     *******

و من امروز چه بی نوروزم

عید من گشته وعیدی که که هنوزم به وعید

روزگاریست پلید

به  که گویم که دلم پر دود است ؟

غم من  هم چه  عجب مشهود است 

بگذارم که بنالم من از این حال خراب 

که دگر خواهر من در بر نیست 

و کسی همچو  وی ام   پرپر نیست

[ دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 17:40 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 16:15 ] [ سید رضا ضیائی ]
  خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!
[ شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 14:49 ] [ سید رضا ضیائی ]

منبع: قانون
جمعی از اعضای هیات دولت ونزوئلا دور هم جمع می‌شوند تا در خصوص چگونگی اعلام خبر فوت رهبرشان به محمود احمدی‌نژاد تصمیم بگیرند. کسی حاضر نمی‌شود این مسئولیت خطیر را به عهده بگیرد اما یکی از حضار استفاده از شیوه «هر کی تک بیاره» که روش مورد علاقه مرحوم بود را پیشنهاد می‌دهد. همه قبول می‌کنند و بازی پس از یک دقیقه سکوت آغاز می‌شود. در نهایت قرعه به نام معاون اول چاوز می‌افتد.
«نیکولاس مادورو» با ترس و لرز گوشی را برمی‌دارد و شماره محمود احمدی‌نژاد را می‌گیرد. دو بار زنگ می‌خورد اما احمدی‌نژاد گوشی را برنمی‌دارد. مادورو تماس را قطع می‌کند و می‌گوید: «دیدین؟ برنمی‌داره گوشی رو ... خب شاید قسمت نیست بهش خبر بدیم. من دیگه زنگ نمی‌زنم.»

مادر چاوز روسری‌اش را به اندازه فتوشاپ برخی خبرگزاری‌ها جلو می‌کشد و می‌گوید: «بی‌خود بی‌خود ... جر نزن، دوباره بگیر»

مادورو در شش و بش تماس مجدد بود که تلفن زنگ می‌خورد. همه دستپاچه می‌شوند و گوشی را به یکدیگر تعارف می‌کنند اما کسی زیر بار نمی‌رود. مادر مرحوم تلفن را برمی‌دارد و در یک آن، گوشی را فرو می‌کند توی دهان جانشین پسرش. مادورو که در عمل انجام شده قرار گرفته بود سعی می‌کند خودش را کنترل کند:«سلام داداش، خوبی؟ چه خبرا؟ از اینورا؟ کسی مرده زنگ زدی؟!»

احمدی‌نژاد:«به‌به داداش گلم! حالا دیگه واسه ما تک‌زنگ می‌زنی؟ می‌خوای برات شارژ بفرستم دست از این گدا بازی‌ها برداری؟ گوشی رو بده به دوست جونم.»

با گفتن این جمله اشک در چشم حضار حلقه می‌زند. مادورو خودش را می‌بازد. احمدی‌نژاد متوجه حادثه ناگواری می‌شود اما هرگز فکر فوت چاوز را نمی‌کند. موسیقی متن فضا را پر می‌کند:«گوشی رو بردار که صدات، یه ذره آرومم کنه ... این نفسای آخره...»

مادورو آهی می‌کشد و می‌گوید:«خدا رحمتش کنه... خدابیامرز این اواخر خیلی چشم انتظارتون بود. تسلیت ما رو بپذیرید.»

احمدی‌نژاد شوکه می‌شود:«چی؟ خدابیامرز کیه، من با چاوز کار دارم ... (مادورو سکوت می‌کند) چاوز ...؟ یعنی چاوز...؟ برو بابا، شوخی نکن، من ظرفیت هر شوخی‌ای رو دارم غیر از این مورد... (مادورو از احمدی‌نژاد می‌خواهد صبور باشد) چاوز من؟ نه، نمی‌تونم باور کنم، نمی‌تونید این کار رو با من بکنید... خداااااا، خدااااااا پاشو باهات حرف دارم (... و از حال می‌رود)»

چند روز بعد – مراسم ختم چاوز 

چند نفر زیر بغل احمدی‌نژاد را می‌گیرند و او را به درون سالن هدایت می‌کنند. مادر چاوز برای عرض تسلیت به استقبال رئیس‌دولت ایران می‌رود. سپس سرش را روی شانه‌هایش می‌گذارد و شروع می‌کنند به دلداری دوجانبه!

احمدی‌نژاد:« آن‌کس که مرا مونس جان بود...چاوز بود... (های‌آی‌آی) آن‌کس که مرا روح‌ و روان بود ... چاوز بود...چاوز چاوز چاوز ....»

مادر چاوز: دیدی محمود؟ دیدی چه خاکی بر سرمون شد؟ دیدی پسرم منو تنها گذاشت؟ دیدی روزگار چه گلی از من چید؟ آخه گل من یک نشاااانی در بدن داشت... یکی پیراهن قرمز به تن داشت... هی روزگار روزگار روزگار، گل من چیدن داشت؟»

مجلس تحت تاثیر سوگواری صمیمانه مادر چاوز و محمود احمدی‌نژاد قرار می‌گیرد. چند نفر مسئول آوردن دستمال کاغذی برای رئیس دولت ایران می‌شوند و چند نفر وظیفه خالی کردن دستمال‌های قبلی را برعهده می‌گیرند. احمدی‌نژاد که مورد توجه دوربین‌های تلویزیونی قرار گرفته بود می‌زند زیر گریه و می‌خواند:«غم داغ برادر را ... برادر مرده می‌داند‌...(گریه حضار) گرفتارا، نیازمندا، ونزوئلاییا، اونایی که از راه دور و نزدیک اومدین، حالا همه با من زمزمه کنید زنده‌باد بهار!»

چند نفری غش می‌کنند، مادر آن‌مرحوم، احمدی‌نژاد را محکم در آغوش می‌کشد و میرتاج‌الدینی پس از چند عمل جداسازی ناموفق زیر لب جملاتی زمزمه می‌کند. روسای چند کشور جهان با تعجب به احمدی‌نژاد خیره می‌شوند و تحرکاتی برای پیدا کردن خویشاوندی این دو در مراسم شکل می‌گیرد. پسر چاوز که دوران مقدس سربازی را می‌گذراند ناگهان در مراسم حاضر می‌شود و خودش را پرت می‌کند در آغوش احمدی‌نژاد:« بابا بابا بابا ... » احمدی‌نژاد توی گوشش چیزی می‌گوید. پسر چاوز با کمی تغییر ادامه می‌دهد: «عمو عمو عمو! من بابامو می‌خوام ... عمو من بابا ندارم ...»

احمدی‌نژاد که راه‌به‌راه متاثر می‌شود خودش را پرت می‌کند روی تابوت مرحوم و با ضجه به خانواده چاوز می‌گوید:«من دوستمو تنها نمی‌ذارم!» پسر چاوز احمدی‌نژاد را از روی زمین بلند می‌کند و آهسته توی گوشش می‌گوید:«عمو بس کن دیگه بابا. یه کاری کردی که ما هر کاری می‌کنیم به چشم نمی‌آد. شورشو در آوردی دیگه!»


[ پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 18:51 ] [ سید رضا ضیائی ]
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ که یکی از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ آﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ، ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ. ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ که داشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50 ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ، ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ. بعد ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ که ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ دخترهای، ﻫﻢ ﮐﻼﺳیم، ﺩﻭست ﺷﺪﻡ و ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗتی ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .
ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ و خوب دیگه.... ﺍﺯ ﺍﻭﻥﺷﺐ چهار ﻣﺎهی ﮔﺬﺷﺖ. ﯾﻪ ﺭﻭﺯ بهم ﺯﻧﮓﺯﺩ و ﮔﻔﺖ:  ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ. ﺑﻌﺪ از ﮐﻠﯽ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ، بهش ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﺷﻪ، ﻣﻦ ﺑﭽه ام رﻮ می خواهم. ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ بهش ﺑﺮﺳﻪ، ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ، ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺷﺪ، ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺕ، ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!
آﻗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻼﺱﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ.
[ سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 21:11 ] [ سید رضا ضیائی ]

خیلی دلم گرفته . اینقدر که دلم می خواد البرادعی رو بغل کنم و های های گریه کنم......





[ یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 17:14 ] [ سید رضا ضیائی ]
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴**ﹾ** ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱**ﹾ** ۳۷** هستید
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟”
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار: از کجا فهمیدی؟
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید.
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد
[ یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 09:30 ] [ سید رضا ضیائی ]

آخرین خبر از جهنم :
.
.
.
.
.
.

شیر آب دستشویی ها جفتش داغه !

[ شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 09:43 ] [ سید رضا ضیائی ]

در کارگاه آموزشی "منابع انسانی" ، مدرس دوره، نکاتی در خصوص زبان فارسی و پیچیدگیهای آن مطرح کرد که بسیار جالب بود.
به محل نشست و برخاست هواپیما در زبان انگلیسی "Air Port" می گویند. ترجمه تحت اللفظی اش می­شود "بندر هوایی". عربها به همین مکان "مطار" می­گویند، یعنی "محل پرواز" و  افغانها به آن می­گویند: "میدان هوایی". ما هم که می­دانید چه می­گوییم: فرودگاه!
 
انگلیسی زبانان به محل مداوای بیماران می­ گویند "Hospital" ، که به معنای مکان آسایش و راحتی است. اعراب به آن "مستشفی" یعنی مکان شفاگرفتن می­گویند، افغانها به آن "شفاخانه" می­گویند و ما چنان که می­دانید، تا قبل از پهلوی اول، "مریض خانه" و بعد از آن کمی شیک تر: "بیمارستان"
 
واقعاً چرا؟ چرا ما از Airport فقط نشستن را دیده­ ایم؟ اصل قضیه که "پرواز" بوده است را چرا ندیده­ ایم؟ شما با شنیدن کلمه بیمارستان چه تصویری در ذهنتان ایجاد می­شود؟ غیر از اینکه محیطی افسرده­ کننده و سرد و پر از بیمار؟ این کلمه در فارسی در واقع بیماردان است! محل نگهداری بیماران. بر خلاف زبانهای دیگر که محل خوب شدن و شفایافتن است.
چرا ما می­ گوییم "کسب و کار"؟ نمی­ گوییم کار و کسب؟ مگر نه اینکه اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟ چرا می­ گوییم "گفت و گو" ؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟ شنیدنی در کار نیست؟ گفت و شنود نیست؟
واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است. تفکری که لابد از پس هزاران سال، پس از جنگ و گریزهای بسیار، پس از ستم کشی ها و ستمگری های فراوان و دهها افت و خیز دیگر سر برآورده و این کلمات را ساخته است. (اصلاً همین افت و خیز، مگر نباید خیز اصالتاً اول باشد؟ چرا اول افتادن را دیده­ ایم؟)
لابد ناامیدی بر مردم دیار حاکم بوده که از شفا نومید است و Hospital برایش خانه بیماران است و بس. 
لابد از بس سقوط و سرنگونی دیده، پرواز را باور ندارد و Airport را هم محل نشستن می­داند و امیدی به پریدن ندارد.
لابد تا بوده در این دیار، کار اصل نبوده و اصلاً بزرگان کار نمی­کرده­اند. چنانکه کار فعل خران بوده است و گفته ایم: خرکار! و منظورمان پرکار بوده است.
منظورم از نقل اینها، اظهار فضل نبود. خواستم بگویم مشکلات ما تاریخی­ تر و ریشه­ دارتر از این حرفها است، و حتی در زبانمان هم خودش را نشان می­ دهد. لاجرم درمانش هم به این سادگی ها نخواهد بود.

 


[ جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 21:47 ] [ سید رضا ضیائی ]

شعر طنز از  سعید سلیمان‌پور با رخصت از پروین اعتصامی

«پژو» یکروز طعنه زد به «پراید»
 که تو مسکین چقدر یابویی!
 با چنین شکل ضایعی بالله
 بی‌جهت توی برزن و کویی
 رنگ لیمویی مرا بنگر
 ای که تیره، شبیه هندویی
 من تمیزم ولی تو ماه به ماه
مطلقاً دست و رو نمی‌شویی
بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!
که به هیئت شبیه لولویی
من نه خودرو، گُلم، سَمن‌بویم
تو نه خودرو، گیاه خودرویی!
من به پاریس بوده‌ام چندی
زیر پای «چهاردهم لویی»(!)
روی «باسکول» بیا،بپر،بینم(!)
روی‌هم‌رفته چند کیلویی؟!
در تو آهن به کار رفته ولی
نازکی عین برگ کاهویی!
صاحبت با تو گر به جایی خورد
سهم الارث ورثّه‌ی اویی!
از «پژو» چون چنین شنید «پراید»
گفت:ای دوست!چرت می‌گویی
بنده گیرم به قول تو یابو،
تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!
«خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی!»
انتقادی اگر ز من داری
مطرحش کن، ولی به نیکویی
زیر این آسمان مینایی
ای خوشا فکر و ذکر مینویی
برو خود را بسوز و راحت کن
بی‌علاج است آتشین‌خویی
بخت باید تو را نه آپشن و تیپ
ای که در بند چشم و ابرویی
بخت ماشین اگر سپید بُوَد
خواه بژ باش، خواه لیمویی!
ارج و قربم کنون ز تو بیش است
زانجهت در پی هیاهویی
خوار بودم ولی عزیز شدم
کرد دوران ز بنده دلجویی
قیمت من کنون رسیده به بیست
این منم من، «پراید» جادویی!
توی بنگاه پیش هم بودیم
غرّه بودی به خوش بر و رویی
بنده رفتم فروش و یکماه است
توی دپرس، هنوز آن تویی !

[ یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:59 ] [ سید رضا ضیائی ]
جهانگردی نزد پارسای معروفی رفت تا او  را زیارت کند. جهانگرد با کمال تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد. جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست ؟ زاهد گفت : مال تو کجاست ؟ جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم. زاهدگفت : من هم همین طور

ادامه مطلب
[ شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:05 ] [ سید رضا ضیائی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 356643