قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

[ دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 22:49 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 14:29 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 12:25 ] [ سید رضا ضیائی ]

امروز داشتم خبرهای  اعلام استقلال سودان جنوبی ، که دیروزمردم این خطه استقلال خود را جشن گرفتند ، را می خواندم  که به یاد  سفری به سودان افتادم که در سال 86 به این کشور داشتم.

در این سفر همراه با هیاتی به ریاست آقای حداد عادل به مدرسه ای رفتیم که در آن قرآن و تعالیم مذهبی به دانش آموزان می آموختند. 

شاید به تعبیر برخی از همکاران مطبوعاتی اصل خبر آن بود که آقای حداد مقداری کمک مادی به این مدرسه نمود اما از نظر من جلوه های دیگری در این بازدید جالب بود که در گزارشی کوتاه به آن اشاره کردم. 

البته برای انجام وظیفه به کمک های انسان دوستانه رئیس وقت مجلس هم اشاره کردم . شاید این گزارش به خواندنش بیرزد.


لینک مطلب :

                http://www2.irna.com/ar/news/view/line-9/8611205438133204.htm


ادامه مطلب
[ یکشنبه 19 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 22:04 ] [ سید رضا ضیائی ]

با سلام

نظر به اینکه این اداره به خاطر عدم توجه به هیئت کشتی استعفاء خود را از مسئولین هیئت کشتی استان را دارم انشااله با مدیریت جنابعالی در ورزش استان هیئت کشتی را موفق باشد!!!!  

 

[ شنبه 18 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 13:09 ] [ سید رضا ضیائی ]

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده 

- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- پدرم سالهاست که زندانه
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند.  

پول غذا را پرداختم و از پسرک دور شدم اما  آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم

[ چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 08:08 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 13:37 ] [ سید رضا ضیائی ]

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند

[ دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 10:27 ] [ سید رضا ضیائی ]

برای نسلی که کار خود در رسانه ها را با اینتر نت و ابزار الکترونیکی مدرن شروع کرده اند مشکل است تصور کنند که در سالهای دهه 60 و پیش از آن خبرگزاری ها چگونه عکسهای خود را برای یکدیگر ارسال می کردند . کار روزنامه های داخلی خیلی سخت نبود . نمایندگان روزنامه ها هر روز به واحد عکس مراجعه می کردند و از روی کنتاکت هایی که از عکس های تهیه شده ایرنا چاپ شده بود ، عکسهای خود را انتخاب می کردند . اما ارسال عکس از نمایندگی های داخلی ایرنا  کمی سخت تر بود. عکاسان شهرستانها فیلم خود را از طریق پست و اگر فوری بود با اتوبوس یا هواپیما ارسال می کردند و نماینده ای از ایرنا برای تحویل به ترمینال یا فرودگاه مراجعه می کرد و بقیه داستان ... 

 


اما نکته ای که برای نسل جدید در ایرنا و سایر رسانه ها می تواند جالب باشد ارسال عکس از خارج از کشور به ایرنا یا برعکس بود.
 هرگاه ایرنا عکس مهمی می داشت برای کلیه خبرگزاری های خارجی  یا آنهایی که فکر می کردند خریدار عکس باشند تلکسی مخابره می کرد و مشخصات عکس آماده فروش را در آن شرح می داد. خبرگزاری  یا روزنامه  علاقمند به خرید این خبر در پاسخ تلکس دیگری مخابره می کرد و چانه زنی بر سر قیمت شروع می شد. پس از توافق نهایی بر سر قیمت عکس کار واحد تله فتو شروع می شد.
 واحد تله فتو اتاق کوچکی بود که از حمام به اتاق تله فتو تغییر کاربری داده بود باهمان کاشی کاری و وان بزرگ سفیدی که در کنار آن قرارداشت با  این تفاوت که با یک تخته پهن پوشانده شده بود و به یک میز کار تبدیل شده بود.
دستگاه تله فتو هم روی این میز قرار داشت. این دستگاه سیلندری داشت که عکس سیاه و سفید روی آن فیکس می شد و یک چشم الکترو نیکی روی آن حرکت می کرد و عکس را خط به خط اسکن و از طریق یک خط تلفن به مقصد مخابره می کرد.
 آن روزها همکار خوب مان آقای علی  پریوش روشندل مسئول تله فتو بودند.
اقای روشندل  با تلفن به طرف گیرنده اعلام آمادگی می کرد و طرف مقابل هم همینطور . دوطرف که آماده مخابره عکس می شدند در اتاق( حمام سابق ) بسته می شد و  به تاریخانه ای که هیچ نوری به جز نور چشم الکترونیکی  در آن وجود  نداشت تبدیل می شد. برای جلوگیری از ارسال پارازیت دو طرف تا پایان کار دهنی تلفن خود را باز می کردند و متنظر می ماندند تا مخابره عکس که گاهی  15 تا 20 دقیقه طول می کشید تمام شود.
روشندل عزیز هم که در این مدت کار دیگری نمی  توانست  انجام دهد در این فضای کوچک و بسته که هیچ هواکشی هم نداشت دو سه تا سیگار دود می کرد. اگر طرف مقابل اوکی می داد کار تمام شده بود واگر اشکال یا پارازیتی در راه ؛ عکس را خراب کرده بود ، روز از  نو روزی از نو و دوباره همان قصه تکرار می شد . پس از پایان این کار که در آن روز ها نهایت تکنولوژی به حساب می آمد در آتاق باز می شد و حجم زیادی از دود سیگار فضای  اطراف را پر می کرد. گاهی می شد حرکت دود سیگار را لابلای مو های بلند آن روز های روشندل  مشاهده کرد.
 عکسی از دستگاه های تله فتو قدیم ایرنا پیدا نکردم که  با این نوشته همراه کنم ولی یک عکس از آن طرف خط در اینترنت یافتم که شاید به دیدنش بیرزد .  شاید خیلی ها یادشان باشد که در روزنامه ها و مجلات قدیمی زیر عکس هایی که به این ترتیب دریافت کرده بودند می نوشتند  " عکس رادیویی از مثلا فرانس پرس یا آسو شیتد پرس "
 اما حالا برای ارسال یک عکس رنگی با کیفیت بسیار بالا شاید فقط چند ثاینه بیشتر صرف نشود، بدون هیچ دردرسری  .
یادش به خیر . با همه این مشکلات کار عکس و خبر آن روز ها خیلی شیرین تر بود.

[ چهارشنبه 1 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 12:00 ] [ سید رضا ضیائی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 367237