قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

 فرهنگ انگلسی - فارسی طنازی تقدیم می کند.  

 علاقمندان به خرید نسخه کامل سه جلدی فرهنگ طنازی با صندوق پستی همین وبلاگ تماس گرفته و درخواست خود را ثبت نمایند. 


 
Life is too short:   زندگی‌ در شرت سپری میشود
Free fall:   فال مجانی
Comic:   به افغانی ، کمک
Easy Love:    لواسان
Longtime:    در حمام ، زمان پیچیدن لونگ را گویند
Long time no see: !دارم لونگ می‌‌پیچم ، نگاه نکن
San Jose: به ترکی‌ ، شما خوزه هستید
San Antonio: به ترکی‌ ، شما آنتونیو هستید
MacBook: کتابچهٔ راهنمای حجاج
Bertolucci: چپ چشمی که بربر نگاهت می‌کند
Comfortable: بفرمایید سر میز
Burkina Faso: برو کنار وایسا
Confuse: آنکه برق از ...نش می پرد
Cancun: باسنی که از پس هرکاری بر می‌‌آید
His friends: دوستان هیز
Parkinson: پسر سرایدار را گویند که در اتاقکی در پارکینگ زندگی‌ می‌کند
Velocity: (شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند (شیراز
Categorize: نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود
The man who owns a locker: مرتیکه لاکردا
Acrobat reader: ژیمیناستی که موقع اجرا گه می‌‌زند
Windows detects an error: پنجردن داش گلیر
Black light: سیانور
Refer: فرکردن مجدد مو
Good setting: آن سه چیزِ نیک را گویند : گفتار نیک - کردار نیک -پندار نیک
Good one: وانِ بزرگ و جادار
Config: باسن انجیری
Configure: ژستِ باسن
Sweetzerland: سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند
Accessible: عکس سیبیل
Very well: رها و آزادو افسارسرخود و بی تکلیف و سرگشته و بی جا و مکان
Beta-dine: نسخهٔ آزمایشی‌ یک دین که برای مدتی‌ ترویج می‌‌شود و به مرور زمان تصحیح می‌‌گردد
Life is too short: زندگی‌ در شرت سپری میشود
Tequila shot: پیک شادی
Shutter Island: شعبه‌ کبابی شاطر عباس در کیش
Please confirm: لطفا باسنتان را سفت کنید
Avatar: تلفیقی است از آواز ،ساز ایرانی‌ و تصاویر سه بعدی که در پس زمینه پخش می‌‌شوند
Subsystem: صاحب دستگاه
Jesus: در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند
Moses: در اصفهان به موز گویند
UNESCO: یونس کجاست؟
Porno: مملو از چیزهای جدید
Macromedia: رسانه های عوام فریب
Kanguru: استاد تعالیم عرفانی در قزوین
Guns N' Roses: غنچه گان
Media: میدی، یا ... ؟
George: در تبریز به گرگ می‌گویند
Good Luck: چه لاکِ قشنگی‌ زدی
Good Luck on your exams: به هنگام امتحانات لاکِ قشنگی زده بودی
Endoscopy: از ماتحت دیگری کپی‌ کردن
Legendary: ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری
New York: نوشهر را گویند
Manager: به ترکی‌ ،منی جِر: جرم بده
Communication Board: کامیونی چه زمانی‌ شن را برد ؟
Which came first; the chicken or the egg? : یک سوال تخمی
Godzilla: خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا
Avocado: کادو از طرف خانم آوا
Quintuplet: این تاپاله کجاست؟
What the hell: !چه دانهٔ خوشبویی
Cambridge: شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است
Liverpool:استخری که در آن گروهی از دافهای جیگر در حال شنا هستند
 
 

 

[ چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 10:04 ] [ سید رضا ضیائی ]


یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته م.مه ی شیر یارانه ای رو لولو برده.گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.  خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که ...! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد. بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.
پایان
 

[ دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 09:17 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 09:04 ] [ سید رضا ضیائی ]

  به یکی از همشهر یهای ما گفتند شما از اینکه این همه جوک  برایتان ساخته می شود ناراحت نمی شوید ؟ او در پاسخ گفت برای شما جوک است ولی برای ما خاطره است.  هرچند پرداخت این مطلب جدی به نظر می رسد اما به واقع یک طنز اجتماعی است.

حادثه نه چندان مهم و بزرگ بندر عباس هم بی شباهت به این داستان همشهری ما نیست.  اینگونه برخورد ها بعد ها به خاطره تبدیل می شود اما خاطراتی که در صورت تکرار  به یک خاطره تاریخی مبدل شده و می تواند به یک واکنش اجتماعی تبدیل شود و به جایی برسد که یک موضوع ساده اجتماعی به یک معضل پیچیده سیاسی تبدیل شود .

در مصاحیه ای که سرهنگ امیدیان جانشین فرمانده  نیروی انتظامی هرمزگان کرده است ( متن مصاحبه در پایان این نوشتار آمده است ) چند نکته جالب است.

جناب سرهنگ تایید کرده اند که افرادیکه مرتکب آب بازی شده اند بیش از 30 نفر نبوده اند . فرض کند همه این سی نفر خلاف کار واقعی بوده اند. آیا اینقدر اهمیت دارد که جانشین نیروی انتظامی هرمزگان بیاید و در مورد تخلفی که خود اذعان دارد تنها نیارمند یک تذکر و ارشاد بوده است مصاحبه  کرده و در مورد مسائلی که به او ارتباطی ندارد اظهار نظر نماید. (  در مور مسائل شرعی که بعدا به آن پرداخته خواهد شد)

جناب سرهنگ تاکید کرده اندکه آب بازی کنندگان بطری آب معدنی همراه داشته اند واین از مصادیق روزه خواری است. جناب سرهنگ اولا شما حق ندارید اینگونه بفرمایید که هرکس شیشه آب در دست دارد روزه خواز است مگر هرکس که چاقو در دست دارد قاتل است؟

ثانیا خود جنابعالی می فرمایید که ایشان در حال آب بازی بوده اند چرا بر اساس مفاهیم و تعالیم عالیه اسلامی حمل بر صحت نکرده و نپنداشته اید که این شیشه ها ی آب برای اب بازی مورد استفاده قرار می گرفته است. این که به موضوع بحث شما بیشتر نزدیک است تا آن.

ثالثا بر فرض اینکه عده ای روزه خوار ی کرده باشند شما حق دارید آنها را به جرم روزه خواری دستگیر کنید اما ظاهرا دستگیر شدگان به دلیل تظاره به روزه خواری  دستگیر نشده اند.

جناب سرهنگ ، قاعدتا جنابعالی بهتر از بنده می دانید که جرم به عملی گفته می شود که برای آن مجازاتی تعریف شده باشد . سوال اینجاست که مجازات آب بازی در قانون چیست؟

جناب سرهنگ تاکید کرده اند که هیچ شکی نیست که این تجممع از قبل اطلاع رسانی شده است. خوب که چی؟ این هماهنگی چه جرمی را اثبات می کند؟ بله حتما این هماهنگی صورت گرفته است مگر هماهنگی قبلی 30 نفر با یکدیگر برای کاری که جرم تعریف نشده است اشکالی دارد؟

جناب سرهنگ اظهار نظر درگیری هم در مورد مسائل شرعی کرده اند که در جای خود جالب است. 


ادامه مطلب

[ یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 16:58 ] [ سید رضا ضیائی ]


فرنود راستگو کاری کرد که بازار ماشین لباسشویی و ادبیات و شعر واینترنت و تلویزیون و شبکه های اجتماعی و خیلی چیز های دیگر رو تحت تاثیر قرار داد. آقا فرنود کاری کرد که دیگه کسی جرات نمی کنه در باره هیچ وسیله برقی ای اظهار نظر کنه . یه پارازیتی از خودش در کرد که عالم و آدم رو به خودش مشغول کرده. بعضی ها روبدون اینکه شعر بلد باشن ،به شعر گفتن واداشته و بعضی دیگه افاضات ادبی در این باره از خود صادر فرموده اند .یکی نیست به این بزرگواران بگه آخه عزیزم ، براردم، خواهرم ، هرکاری روشی داره ، هر کس که نمی تونه  هر هنری رو که خواست  همینجوری  از خودش در بکنه . مثلا یکی از این شعرای جوان که البته این عده معدود و انگشت شماری هستند و بیشتر از اینکه شاعر باشند شاعر نما هستند، گفته است  : شوشولها را باید شست جور دیگر باید ر....د .  آخه این هم شد شعر؟

اصلا این کلمه تازه تاسیس از کجا آمده ؟ شوشول یعنی چه ؟ تو کدوم فرهنگ لغت می شه اونو پیدا کرد؟ قبلا یه کلمه دیگه ای بود که به جای حرف  شین  از  حرف دال  در آن استفاده شده بود . تازه اون هم تو همه فرهنگ لغات  نبود . اما آیا این کلمه همان کلمه مستهجن و ناجور است ؟ چه عرض کنم . یه بچه ای تو تلویویزون یه چیزی گفته  . اینکه اینقدر اهمیت نداره که .

بله باید شست. سه بار هم باید شسست تا پاک بشه . هرکس هم نشوره نجسه . خلاص.

این همه شعر و گلواژه  نداره که.

یکی دیگه از این شاعر نما ها فرموده است :   از شوشول فرنود ندیدم خوشتر       یادگیری که براین ماشین دوار بماند

واقعا بی مزه بود. خوب که چی ؟ من به عنوان فاضلی اندک عرض می کنم این شاعر نماها اینقدر از این اشعار بگویند تا شوشول دونشون در بیاد.  همین جوابو می خواستید ؟ حالتون جا  اومد؟

اصلا مگه این بچه حرف بدی زده ؟ پدر و مارد ها این همه خودشونو جرو واجر می کنن که بچه ها یاد بگیرن کارهای شخصی شون رو خودشون انجام بدن . به امید روزی که کوچیک و بزرگ این مملکت شوشولشون رو بشورن .

ولی از حق نگذریم یه جایی هم یکی از این شاعر نما ها چند بیت در باره این کودک راستگو خوندم که به دلم نشست .

کودکی پنج یا که شش ساله               پاک و معصوم چون گل لاله

فرصت آن نداشت آن کودک              بهر آموزش دروغ و کلک

می ندانست کودک نوپا                       راه  و رسم به اصطلاح حیا



ادامه مطلب

[ پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 02:28 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

[ سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 10:26 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

تو  کافه‌ فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت:

- ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشید؟
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردید، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنید، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود! 


طرف پرسید : تو سیگار می‌کشی؟
- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه

 


[ یکشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 14:21 ] [ سید رضا ضیائی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 381544