قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید 
گفت آقا سفره خالی می خرید...؟

[ جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 12:11 ] [ سید رضا ضیائی ]

خدا نکنه اساتید به تواضع بیفتند. اینقدر تواضع می کنند که آدم کم کم باور می کند که اونا هیچ چی سرشون نمی شه. نمونه اش این دکتر الله وردی ( میم. خاله زاده ) و عمو جان سید احمد علی ضیایی ( ناهی ) . 

ما که حرفی نداریم اینقدر تواضع بکنند که به قول رئیس جمهور محبوب مان تواضع دانشان پاره شود ولی حرف ما این است که چرا طنازی را محل مناقشات و تعارفات و تواضعات خود قزار داده اند و اینجا را برای  تکه پاره کردن تعارف انتخاب کرده اند . بروند جای دیگر ، هر کاری خواستند بکنند. از قدیم گفته اند توقف بیجا مانع کسب است. این دو بزرگوار هم با توقفات خود در طنازی کسب مارا معطل کرده اند.

حالا بشنوید از این دو که این بار میم خاله زاده سر انگشتی از تواضع که بی شباهت به پاچه خاری نیست از خود نشان داده اند. 


سلام ، استاد عزیزم جناب آقای سید احمد ضیایی با شکسته نفسی فراوان فرموده اند که شعرشان به دست و پای اشعار دست و پا شکسته حقیر نمیرسد . به همین منظور شعری هر چند دست و پا شکسته را تقدیم میدارم . 

عموی اصفهونی سید احمد 
چه خوب و مهربونی سید احمد 
کلامت مثل گز مثل نباته 
عجب شیرین زبونی سید احمد 
تو اهل ذوقی و طناز هستی 
تیکه خوب می پرونی سید احمد 
تویی استاد و من شاگرد تنبل 
خودت هم خوب میدونی سید احمد 
منم سیاره ای خاموش و تاریک 
تو عین کهکشونی سید احمد 
منم آن پشه لاغر ، شما هم 
عقاب آسمونی سید احمد 
اگر من را بگیری زرد چوبه ! 
تو مثل زعفرونی سید احمد 
تویی مثل دلار و پوند و سکه 
منم چون یک قرونی سید احمد 
ندارم تحفه ای بهتر از این شعر 
در این موج گرونی سید احمد 
بزرگی کن اگر میم خاله زاده 
چنین کرده جوونی سید احمد

[ چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 21:19 ] [ سید رضا ضیائی ]

دکتر میم.خاله زاده  این روز ها به جان دکتر ها افتاده  و هر روز یک شوخی جدیدی با این قشر می کند. امروز هم این شعر را برای مدعیان دکتری فرستاده که با عرض پوزش از  تمامی دکتران واقعی تقدیم می شود .


مردم ایران تمامی دکترند 

گرچه خود از دست دکتر (*)دلخورند 

بهر هر دردی طبابت می کنند 

توی هر کاری دخالت می کنند 

گرشود ماشین تو روزی خراب 

می رسد دکتر برایش بی حساب

مش حسن گوید که بادش کم شده 

کبعلی گوید که  آنتن خم شده 

اوس رجب گوید که عیب از اگزوز است 

داش رضا گوید که دردش ترمز است 

الغرض تا انتهای ماجرا 

می شود پیدا  هزاران دکترا 

یا اگر روزی تنت بیمار شد 

مبتلا بر درد ناهنجار شد 

بابت تشخیص این درد عجیب

هرکسی از ظن خود گردد طبیب 

یک نفر گوید که  سفلیس است این 

عاملش وسواس ابلیس است این 

یک نفر گوید که سوزاک است این 

حاصل اعمال ناپاک است این 

دیگری گوید اچ آی وی مثبتی 

کار بد کردی دچار نکبتی 

الغرض هرکس به زعم خویشتن

دکتری باشد فهیم و پیلتن 

کاش می شد تا به جای دکتری 

سیر کردن در هوای دکتری 

زخم ها را مثل مرهم  می شدیم 

جای دکتر بودن آدم می شدیم 

دکتر و ملا شدن دشوار نیست 

جاده آدم شدن هموار نیست 


(*) منظور فقط دکتر احمدی نژاد است . بقیه دکتر ها به خودشان نگیرند 

[ دوشنبه 3 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 19:56 ] [ سید رضا ضیائی ]

مرا بی عقل و بیلمز آفریدند 

تورا دانای محرز آفریدند 

مرا در کلبه متروک یک ده 

 تورا در ناف مرکز(1) آفریدند 

مرا با جامه های پاره پاره 

تورا در پوشش خز آفریدند 

مرا در نقش سرباز پیاده 

تورا سلطان آچمز آفریدند 

مرا ذهنی ترین معلول عالم 

تورا مسئول مرکز (2) افریدند 

مرا معجونی از درد و مصیبت 

 تورا چون شیره رز آفریدند

مراکمتر زخار روی دیوار 

تورا خوب و معزز آفریدند 

مرا بدتر زیک دیگ قراضه 

تورا مثل پلوپز آفریدند 

مرا مانند عکس روی چی توز 

تورا با طعم مزمز آفریدند 

مرا با طعم و رنگی مثل تریاک 

تورا شیرین تر از گز آفریدند 

مرا جای تو آوردند در شعر 

 تورا با من " معوض "آفریدند 

(1) مرکز کشور ( تهران )

(2) مرکز نگهداری معلولین ذهنی 

شعر از میم خاله زاده 


[ شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 13:20 ] [ سید رضا ضیائی ]

"یغمای جندقی" شبی منزل یکی از آقازادگان جندق مهمان شد، تا نزدیک سحر صحبت کردند و بعد که قصد خوابیدن کردند تازه یغما خوابش برده بود که الاغ صاحبخانه بنای عرعر را میگذارد. یغما از خواب پرید و این بیت را روی کاغذ نوشت و روی رختخوابش نهاد و از خانه بیرون رفت.

خود، آدمک بدی نبودی        اما پدر خرت بسوزد

[ شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 20:02 ] [ سید رضا ضیائی ]

هفته گذشته جناب سیاوش شعری ارسال کرده بودند که به عنوان " سلام به خواجه شیراز " در طنازی منتشر شد. پیشاپیش می دانستم که چناب آقای دکتر الله وردی که این پست رابخوانند شعری در تکمیل آن خواهند سرود. پیش دستی کردم واز ایشان تمنای چند بیت نمودم که ایشان هم اظهار لطف فرموده و مطلبی فرستادند با القاب و آداب خودشان که عینا تقدیممی شود. با تشکر از آقای دکتر الله وردی متخلص به میم . خاله زاده و جناب سیاوش بانی موضوع.


رشته ای برگردنم افکنده دوست    می کشد هر سو که خاطر خواه اوست

سرور عزیزم آقا رضا ضیایی، با چشم پوشی از ضرب المثل "کارهر بزنیست خرمن کوفتن" دستوری صادر فرمودند که از انجامش گریزی نبود. اگر نتوانستم دستورشان را به نحو شایسته اجرا نمایم از ایشان و خوانندگان عزیز پوزش می طلبم.

 

گفتم: سلام طناز! گفتا: علیک همراز
گفتم: بپرسمت باز؟ گفتا: فقط به ایجاز
گفتم که: انتخابات؟ گفتا : شده مکافات
گفتم: چه چاره دارد؟ گفتا که: دفع آفات
گفتم که: می شوی تو، کاندید انتخابات؟
گفتا: نکن تو شوخی، با مردم خرابات
گفتم که: از گرانی، پشتم شده کمانی
گفتا: شوی روانی، اینجا اگر بمانی!
گفتم: برای تفهیم، حرفی بزن ز تحریم
گفتا که: با سوالت، کردی مرا تو تسلیم
گفتم: خبر چه داری از حال و روز کاترین؟
گفتا که: با سعید است این قصه های شیرین
گفتم: شنیده ای تو زان مرد نیک و ساعی؟
گفتا: شده رئیس تامین اجتماعی
گفتم: چه می پسندی، هم وزن با ضیایی؟
گفتا: هر آنچه گویی، جز گفتن مشایی!
گفتم: رفیق ساده؟ بی فیس و بی افاده؟
گفتا: فقط تو هستی، ای میم خاله زاده!

 

[ چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 21:05 ] [ سید رضا ضیائی ]

 با تشکر از سیاوش عزیز برای ارسال این شعر زیبا 

منتظر تکمیل این شعر توسط میم .خاله زاده هستم .


گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادوکلن شد در شیشه هاى رنگى

گفتم: سراغ دارى میخانه اى حسابى
گفت: آن چه بود از دم ،گشته چلوکبابى 

[ پنج‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 13:15 ] [ سید رضا ضیائی ]
 طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
 دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن
 معاونی که مشاور شده است می داند  
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
 بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن 
حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...
بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
 جماعت شعرا را مدام پاییدن
خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن  
زبان گشودن و دُر ریختن ..."مشاییدن" 
صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو: 
که آزموده خطا بود آزماییدن
تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
 خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
 سعید بیابانکی
[ یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 18:46 ] [ سید رضا ضیائی ]

 دعا می کنم من در این سال مار 

بر آری  تو از دشمنانت دمار

کنی زندگانی تو با اقتدار

نه نشئه بمانی نه باشی  خمار

نبازی تو در بازی روزگار 

برنده برون آیی از این قمار

زلطف فزاینده کردگار 

نصیبت شود نعمت بی شمار 

 چنین شد بهاریه ام پر زمار 

شمار و قمار و خمار و دمار


دکتر منصور الله وردی (میم خاله زاده)

[ چهارشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 07:49 ] [ سید رضا ضیائی ]


قطعه دست و پا شکسته ای که در معرفی وبلاگم نوشته ام را پسر خاله عزیز آقای دکتر الله وردی تکمیل  کرده اند.

با وجود اینکه بیش از دو نیم سال از مرگ خواهرم مهناز می گذرد اما هنوز این قطعه گویا ترین حرف دلم است . هرچند در این شب عیدی نباید متاثرتان کنم اما با واقع بهترین عیدی برای من زنده شدن نام مهناز است. به هر شکل که باشد . قسمتهایی که زیر ستاره ها است تکمیل نوشتار توسط دکتر منصور الله وردی است که از ایشان متشکرم.


دل شکستم 
روزگارم خوب نیست 
خواهرم رفت از این دار پلید 
و کسی نیز نفهمید
که بر ما چه گذشت
دل گنجشکی من 
ترکید از غم او 
هیکل فیلی من 
پر احساس شده 
حس غم ، غصه و آه
روزگار همه مان گشته سیاه 


     *******

و من امروز چه بی نوروزم

عید من گشته وعیدی که که هنوزم به وعید

روزگاریست پلید

به  که گویم که دلم پر دود است ؟

غم من  هم چه  عجب مشهود است 

بگذارم که بنالم من از این حال خراب 

که دگر خواهر من در بر نیست 

و کسی همچو  وی ام   پرپر نیست

[ دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 17:40 ] [ سید رضا ضیائی ]

در کارگاه آموزشی "منابع انسانی" ، مدرس دوره، نکاتی در خصوص زبان فارسی و پیچیدگیهای آن مطرح کرد که بسیار جالب بود.
به محل نشست و برخاست هواپیما در زبان انگلیسی "Air Port" می گویند. ترجمه تحت اللفظی اش می­شود "بندر هوایی". عربها به همین مکان "مطار" می­گویند، یعنی "محل پرواز" و  افغانها به آن می­گویند: "میدان هوایی". ما هم که می­دانید چه می­گوییم: فرودگاه!
 
انگلیسی زبانان به محل مداوای بیماران می­ گویند "Hospital" ، که به معنای مکان آسایش و راحتی است. اعراب به آن "مستشفی" یعنی مکان شفاگرفتن می­گویند، افغانها به آن "شفاخانه" می­گویند و ما چنان که می­دانید، تا قبل از پهلوی اول، "مریض خانه" و بعد از آن کمی شیک تر: "بیمارستان"
 
واقعاً چرا؟ چرا ما از Airport فقط نشستن را دیده­ ایم؟ اصل قضیه که "پرواز" بوده است را چرا ندیده­ ایم؟ شما با شنیدن کلمه بیمارستان چه تصویری در ذهنتان ایجاد می­شود؟ غیر از اینکه محیطی افسرده­ کننده و سرد و پر از بیمار؟ این کلمه در فارسی در واقع بیماردان است! محل نگهداری بیماران. بر خلاف زبانهای دیگر که محل خوب شدن و شفایافتن است.
چرا ما می­ گوییم "کسب و کار"؟ نمی­ گوییم کار و کسب؟ مگر نه اینکه اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟ چرا می­ گوییم "گفت و گو" ؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟ شنیدنی در کار نیست؟ گفت و شنود نیست؟
واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است. تفکری که لابد از پس هزاران سال، پس از جنگ و گریزهای بسیار، پس از ستم کشی ها و ستمگری های فراوان و دهها افت و خیز دیگر سر برآورده و این کلمات را ساخته است. (اصلاً همین افت و خیز، مگر نباید خیز اصالتاً اول باشد؟ چرا اول افتادن را دیده­ ایم؟)
لابد ناامیدی بر مردم دیار حاکم بوده که از شفا نومید است و Hospital برایش خانه بیماران است و بس. 
لابد از بس سقوط و سرنگونی دیده، پرواز را باور ندارد و Airport را هم محل نشستن می­داند و امیدی به پریدن ندارد.
لابد تا بوده در این دیار، کار اصل نبوده و اصلاً بزرگان کار نمی­کرده­اند. چنانکه کار فعل خران بوده است و گفته ایم: خرکار! و منظورمان پرکار بوده است.
منظورم از نقل اینها، اظهار فضل نبود. خواستم بگویم مشکلات ما تاریخی­ تر و ریشه­ دارتر از این حرفها است، و حتی در زبانمان هم خودش را نشان می­ دهد. لاجرم درمانش هم به این سادگی ها نخواهد بود.

 


[ جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 21:47 ] [ سید رضا ضیائی ]

شعر طنز از  سعید سلیمان‌پور با رخصت از پروین اعتصامی

«پژو» یکروز طعنه زد به «پراید»
 که تو مسکین چقدر یابویی!
 با چنین شکل ضایعی بالله
 بی‌جهت توی برزن و کویی
 رنگ لیمویی مرا بنگر
 ای که تیره، شبیه هندویی
 من تمیزم ولی تو ماه به ماه
مطلقاً دست و رو نمی‌شویی
بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!
که به هیئت شبیه لولویی
من نه خودرو، گُلم، سَمن‌بویم
تو نه خودرو، گیاه خودرویی!
من به پاریس بوده‌ام چندی
زیر پای «چهاردهم لویی»(!)
روی «باسکول» بیا،بپر،بینم(!)
روی‌هم‌رفته چند کیلویی؟!
در تو آهن به کار رفته ولی
نازکی عین برگ کاهویی!
صاحبت با تو گر به جایی خورد
سهم الارث ورثّه‌ی اویی!
از «پژو» چون چنین شنید «پراید»
گفت:ای دوست!چرت می‌گویی
بنده گیرم به قول تو یابو،
تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!
«خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی!»
انتقادی اگر ز من داری
مطرحش کن، ولی به نیکویی
زیر این آسمان مینایی
ای خوشا فکر و ذکر مینویی
برو خود را بسوز و راحت کن
بی‌علاج است آتشین‌خویی
بخت باید تو را نه آپشن و تیپ
ای که در بند چشم و ابرویی
بخت ماشین اگر سپید بُوَد
خواه بژ باش، خواه لیمویی!
ارج و قربم کنون ز تو بیش است
زانجهت در پی هیاهویی
خوار بودم ولی عزیز شدم
کرد دوران ز بنده دلجویی
قیمت من کنون رسیده به بیست
این منم من، «پراید» جادویی!
توی بنگاه پیش هم بودیم
غرّه بودی به خوش بر و رویی
بنده رفتم فروش و یکماه است
توی دپرس، هنوز آن تویی !

[ یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:59 ] [ سید رضا ضیائی ]
جهانگردی نزد پارسای معروفی رفت تا او  را زیارت کند. جهانگرد با کمال تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد. جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست ؟ زاهد گفت : مال تو کجاست ؟ جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم. زاهدگفت : من هم همین طور

ادامه مطلب
[ شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:05 ] [ سید رضا ضیائی ]

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم
به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به
پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم
کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول
کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت
و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ
فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران
به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن
ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب
زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها
به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و
اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى
هستم.
ماریون دولن



[ دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 08:22 ] [ سید رضا ضیائی ]

دلم تنگم. طنزم نمی آید . چند روزی  می شود که تبسمم سرداست .نمی دانم چرا . کسی می داند؟

آن روزها را دلم می خواهد که ارزان دلشاد می شدم. حالا گرانترین ها هم دلم را شاد نمی کند.

 آنروز هایی را می خواهم که با هم خوب بودیم نه حالا که سر هر چیز کوچک به جان هم می افتیم . خیلی وقت است که دلم گرفته، اما امروز بیشتر.

اول صبح یکی از دوستان داستان سینما رفتنش را و خلاصه ای از فیلم " من یک مادر هستم " را برایم نقل کرد. تاب شنیدن همان خلاصه را هم نداشتم . می گفت واقعیت جامعه در این فیلم به تصویر کشییده شده.

دلم می خواست هنوز آن زمانی بود که " باباشمل " ها  و " پهلوان نایب " ها واقعیت جامعه مان بود. می دانم که جوانتر ها نمی فهمند چه می گویم . همین آزرده ام کرده است. آنها نمی فهمند ما چه می گوییم و ماهم نمی فهمیم آنها چه می گویند.

نمی دانم چه بگویم.

 پس خاموش . اینطور بهتراست. بهتر نیست؟!

[ شنبه 11 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 23:37 ] [ سید رضا ضیائی ]

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
 آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
 
برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
 
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
  که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
 
معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
 و پشت در گم شد

[ شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 14:54 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 

حاکم باید بیدار باشد 

 

 


مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و
فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

[ شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 08:51 ] [ سید رضا ضیائی ]


قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.
قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم
 آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم
آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟
من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم
 آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!

از کتاب کی بود رفت زیر میز؟
منوچهر احترامی

[ جمعه 7 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ] [ سید رضا ضیائی ]

تا جایی که به یاد دارم
اسب ها، درشکه ها را کشیده اند
ولی انعام را درشکه چی گرفته !
به چشمان اسب، چشم بند زده
بر دهانش پوز بند، تا نبیند و حرف نزند
چه آشناست زندگی درشکه چی و اسب هایش...!!

[ سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:38 ] [ سید رضا ضیائی ]



یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
در اتاق عمل باز شد. 

 پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!

  

سالها بعد  ......

در بیمارستان بود. در باز شد.
- پسرم اومده؟
- نه ، داداش نیست ، پرستاره !

 

[ شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 20:36 ] [ سید رضا ضیائی ]

   1      2      3    >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 362261