قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

[ شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 16:28 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 موضوع انشاء : صبر و بردباری

واضح و مبر هن است که صبر و  بردباری کار ها را آسان می کند .اما وقتی این انشا را بخوانید می فهمید که در باره صبر و بردباری خیلی کمتر از آنچه فکر می کردید می دانسته اید .  

با کمی صبر و بردباری ادامه  مطلب را کلیک کنید تا بهفمید صبر و بردباری یعنی چه!!!  

 فقط یه نکته برای عجیب بود که معلم بی انصاف به این انشاه نمره مناسبی نداده .  

اگر ما قدر این گونه دانش آموزان را بدانیم هم آنهابیشتر رشد می کنند هم آینده مملکت روشن تر خواهد بود .  

بروید سر اصل مطلب در ادامه مطلب .


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 17:29 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 14:45 ] [ سید رضا ضیائی ]

یک روز بوش و اوباما نشسته بودن.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟ بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! "

با تعجب میگه: " آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه:

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! "

[ شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 17:16 ] [ سید رضا ضیائی ]

      
خارج از قاعده " طنازی " مطلبی غیر طنز و شاید تلخنز تقدیم می کنم
          
        مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

        وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

        دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.


        وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

        مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
[ چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 11:48 ] [ سید رضا ضیائی ]

دلم تنگم. طنزم نمی آید . چند روزی  می شود که تبسمم سرداست .نمی دانم چرا . کسی می داند؟

آن روزها را دلم می خواهد که ارزان دلشاد می شدم. حالا گرانترین ها هم دلم را شاد نمی کند.

 آنروز هایی را می خواهم که با هم خوب بودیم نه حالا که سر هر چیز کوچک به جان هم می افتیم . خیلی وقت است که دلم گرفته، اما امروز بیشتر.

اول صبح یکی از دوستان داستان سینما رفتنش را و خلاصه ای از فیلم " من یک مادر هستم " را برایم نقل کرد. تاب شنیدن همان خلاصه را هم نداشتم . می گفت واقعیت جامعه در این فیلم به تصویر کشییده شده.

دلم می خواست هنوز آن زمانی بود که " باباشمل " ها  و " پهلوان نایب " ها واقعیت جامعه مان بود. می دانم که جوانتر ها نمی فهمند چه می گویم . همین آزرده ام کرده است. آنها نمی فهمند ما چه می گوییم و ماهم نمی فهمیم آنها چه می گویند.

نمی دانم چه بگویم.

 پس خاموش . اینطور بهتراست. بهتر نیست؟!

[ شنبه 11 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 23:37 ] [ سید رضا ضیائی ]

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تخت بنشیند...تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش رو تخت بخوابد آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر خانه.خانواده.سربازی با هم حرف میزدند .
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیا بیرون جانی تازه میگرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در آب شنا میکردند و کودکان با قایقهای  تفریحی شان در آب سر گرم بازی بودند درختهای کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری از شهر در افقی دور دست دیده میشد همان طور که مرد کنار پنجره جزِییات را توضیح می دادد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد روزها و هفته ها سپری شد......یک روز پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته پرستار
بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس اطمینان ار راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

آن مرد با آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد...

بالاخره او می توانست که این دنیا زیبا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد مرد پرستار را صدا زد که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنیین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستار پاسخ داد:شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را هم ببنیند
[ سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 10:39 ] [ سید رضا ضیائی ]

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
 آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
 
برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
 
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
  که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
 
معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
 و پشت در گم شد

[ شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 14:54 ] [ سید رضا ضیائی ]

خانوم مهمانداره تو هواپیما بهم گف میخوای بخوابی برات بالش و پتو بیارم؟؟

گفتم نع!برام قصه بگو!! قهر کرد رفت بیشعووور

[ پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 08:47 ] [ سید رضا ضیائی ]

یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد ، امروز 1.5 یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ، هیچ کس هم شیر نخرید.
بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد ...!!!!
 یک روز صبح در کشور ایران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 350 تومان فروخته میشد ، امروز 750 تومان عرضه میشود . همه سرو صداو اغتشاش کردند اما ، همه هم شیر خریدند و حتی از نیاز روزانه نیز بیشتر خریدند !!!
پاکت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسید حتی در بازار نایاب نیز شد و فردای همان روز مجددا قیمت شیر افزایش پیدا کرد و به 1350 تومان رسید و همچنان مردم خریدند و کسی هم عذرخواهی نکرد و شیر نیز توزیع شد .....!!!!!!!
[ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 10:44 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

 

حاکم باید بیدار باشد 

 

 


مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و
فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

[ شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 08:51 ] [ سید رضا ضیائی ]

اپیزود 1

  روزی مردی به همسرش گفت

 من بمیرم چگونه خواهی زیست؟

 گفت: از چند و چون آن بگذر

 تو بمیری برای من کافیست!   

  

اپیزود 2

 مرد: وقتى من مُردم، هیچ مرد دیگه ای مثل من پیدا نخواهى کرد.

 زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟

[ چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 10:35 ] [ سید رضا ضیائی ]

بابام همیشه عادت داره بعد از نماز، دستش رو میذاره رو سینه، ایستاده به هر ۴ طرف، سلام میده، ساعت ۴ صبح بود، منم طبق معمول بیدار، رفتم تو حال، بابام رو دیدم داره نماز میخونه، همینطوری با عشق وایستادم از پشت سرش بهش نگاه می‌کردم، نمازش که تموم شد، اول به همون سمت قبله سلام داد و بعد سمت راست و به سمت عقب که برگشت، در حالیکه دقیقا روبرو هم قرار میگرفتیم، همونطور دست به سینه گفت "السلام علیک"، منم گفتم، سلام از بنده است حاج آقا، واقعاً نیم متر از جاش پرید، گفت زهرِ مارِ سلام، خب ساعت ۴ صبحِ ، برو کپه تو بذار | پدرسوخته.

[ دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 11:18 ] [ سید رضا ضیائی ]

مهمان: آقا تشریف دارند؟

مستخدم: نخیر، رفته‌اند مسافرت.

مهمان: برای تفریح؟

 مستخدم: نخیر، با خانم رفته‌اند!

[ چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:33 ] [ سید رضا ضیائی ]

 

  برنامه سفر هاشمی رفسنجانی  به لنینگراد 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 08:20 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 13:04 ] [ سید رضا ضیائی ]


توی یه توالت باشی که:
فاصله سنگ توالتش تا در بیش از 1 متر باشه ،درش قفل نداشته باشه و به بیرون باز بشه..!!

[ یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 14:59 ] [ سید رضا ضیائی ]
[ پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 14:50 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 23:14 ] [ سید رضا ضیائی ]

<<    1      ...      3      4      5      6      7      ...      19    >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 381545