قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای
X
تبلیغات
رایتل

طناز
طنز و ادب

بنده خدایی نزد پیرمرد همسایه رفت  و از رفتار دیگر همسایگانش شکوه کرد. می گفت نمی دانم چرا اینقدر بدشانس هستم. هرچه در محله ما گم می شود همه مرا متهم به دزدی می کنند. پیرمرد گفت این که مشکلی نیست هروقت که متهم به دزدی شدی از همسا یه ها دعوت کن که از خانه ات بازدید کنند تا ببینند که مال مسروقه در خانه تو نیست . گفت بارها این کار را کرده ام اما از بس که بد شانس هستم اموال مسروقه در خانه من پیدا می شود .

 این داستانک بی شباهت با قصه جریده کیهان نیست . هروقت مطلب خلاف واقعی منتشر می شود از شانس بد ، سر نخ آن در کیهان پیدا می شود .

آقای ظریف ،  موضوعات اخیر را به حساب دروغگویی کیهان نگذارید . این فقط  از بدشانسی این جریده است.

[ پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 19:21 ] [ سید رضا ضیائی ]

یک کم جدی .

هشت سال پیش در همین روزها  اولین سفر استانی اقای احمدی نژاد  به استان ایلام انجام شد . در این سفر پالایشگاه گاز ایلام افتتاح شد ولی دریغ از انکه تبه اندازه دم کرده یک قوری چای  ، گاز از این پالایشگاه خارج شده باشد . همانگونه که راه آهن شیراز هم قبل از انتخابات 88 افتتاح شد و غیر از یک قطاری که همه ریلها را کج و معوج کرد دیگر قطاری از ان عبور نکرد که نکرد. فیلهای دیگری هم در این 8 سال پر حادثه هوا شد که هریک داستانی مشابه دارد. سهام عدالت به جایی نرسید و هیاهوی حذف یارانه ها به جز تورم و دروغ پردازی چیزی به دنبال نداشت  ، ولیدر عوض در این 8 سال همواره  اعصاب مردم بهم ریخته بود و آرامشی در کار نبود.

اقای روحانی هم هنوز کار اقتصادی مهمی انجام نداده است یعنی در این 50 روز نمی شود اینهمه زمین شخم زده را آباد کرد کسی هم انتظار معجزه ندارد اما همین که با مردم رو راست است و مردم به او اعتماد کرده و ذهنشان آرام است  ، جای شکر دارد ولو آنکه آثار گرانی های 8 سال پیش تا حالا سرجای خودش  باشد. همین که مردم ناچار نیستند برق  کیلوواتی فلان تومان را برای شنیدن دروغ از تلویزیون حرام نکنند یک  دنیا می ارزد.

یکی از سایت هایی که  اقای دکتر محمود راه اندازی کرده است  روز شمار گذاشته است که 40 روز به پایان وعده اقای روحانی برای حل مشکلات اقتصادی باقی مانده است . یکی نیست بپرسد اقای دکتر چند روز از افتتاح پالایشگاه ایلام و چند سال از افتتاح خط آهن شیراز و چند ماه از بقیه فیلهایی که قرار بود هوا روند ، گذشته است ؟ فیلهایی که هنوز خرطوم بی قواره شان روی زمین کشیده می شود !

[ چهارشنبه 17 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 19:54 ] [ سید رضا ضیائی ]

هفده سال پیش در چنین روزی پدر عزیزم و سه سال پیش در همین یکی دو روز پیش  خواهرم مهناز از دنیا رفتند . هنوز این مصیبت برایم تازه است  و بارها بغضم که نه دلم را ترکانده است . دیروز آقای دکتر الله وردی (میم . خاله زاده )که همواره به بنده لطف داشته اند قطعه شعری برایم ارسال کردند که تقدیم می شود.

سه سال است مهناز ما رفته است 
هم آواز و هم راز ما رفته است 
به لبهای ما رنگ آواز نیست 
نوای خوش ساز ما رفته است 
نشستیم دل خسته کنج قفس 
ز دل شوق پرواز ما رفته است 
فراموشی داغ او ساده نیست 
که سرو سرافراز ما رفته است

[ دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 22:53 ] [ سید رضا ضیائی ]



Keyboard: چه کسی برنده شد؟


Communication Board: کامیون کی شن ها رو برد؟


Morphine: باید بیشتر فین کنی.


MissCall: دختر نا بالغ را گویند.


Freezer: حرف مفت


Already: گند زدی به همش رفت.


Suspicious: به لهجه اصفهانی: ساس از بقیه ی حشرات جلو تر است.


Johnny Depp: قاتل افسرده


Acer: ای آقا!


Welcome: دهن لق


Manual: من و بقیه


Large Space: به گویش اصفهانی: پس بزرگ است.


Accessible: عکس سیبیل


Refer: فر کردن مجدد مو


See you later: لات تر به نظر میای!


Good Setting: آن سه چیزِ نیک را گویند: گفتار نیک ? کردار نیک -پندار نیک.


Piece of a man who owns a locker: مرتیکه لاکردار!


Above Border: فرامرز


Insecure: این سه نابینا


Business: اشاره به بوزینه در گویش اصفهانى.


Legendary: ادارهٔ محافظت از لجن و کثافات شهری


Subsystem: صاحب دستگاه


Velocity: شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند


Comfortable: بفرمایید سر میز


Long time no see: دارم لونگ می‌‌پیچم، نگاه نکن!


Cambridge: شهری که تعداد پلهایش انگشت شمار است.


Categorize: نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود.


Jesus: در اصفهان به بچه گویند که دست به چیز داغ نزند.


Hairkul: آنکه روی شانه‌‌هایش مو دارد


Watergate: دروازه دولاب


UNESCO: یونس کجاست؟


Finland: سرزمینی که مردمانش مشکل گرفتگی بینی‌ دارند


Damn You All: دم همتون گرم


Latino: لات بازی ممنوع


Godzilla: خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا


Savage Blog: ساوجبلاغ


Betamethasone: منطقه اى در معرض بتا و از این دست امواج

[ چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 17:46 ] [ سید رضا ضیائی ]

[ جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 12:29 ] [ سید رضا ضیائی ]

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید 
گفت آقا سفره خالی می خرید...؟

[ جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 12:11 ] [ سید رضا ضیائی ]

خدا رحمتش کنه. مرحوم بهمن الماسی از هنرمندانی بود که خیلی زود از دنیا رفت. خدا بیامرز تعریف می کرد : در دوره سربازی در یکی از روستا های دور افتاده به عنوان سپاهی دانش خدمت می کرده و چند ماهی حقوق برایش ارسال نشده بود. حسابی کفگیر به ته دیگ خورده بود . در آن زمان سپاهی دانش در روستاهای دارای ارج و قرب زیادی بود و معمولا " آقای مدیر " خطاب می شدند.برای آقای مدیر که نماینده شاه به حساب می آمد خیلی بد بود که بگوید پول ندارد . الماسی می گفت کدخدا را به منزل دعوت کردم و به او گفتم فردا همه روستاییان باید به مدرسه ده بیایند و ثبت نام کنند . کدخدا از این موضوع خیلی استقبال کرد. فردای آن روز یک ورق امتحانی را را خط کشی کردم و از هر روستایی که برای ثبت نام مراجعه می کرد یک تومان دریافت می شد . آنهایی هم که دنبال گله بودند و پس فردا مراجعه کرده بودند 12 ریال پرداختند کردند. یک تومان برای ثبت نام و 2 ریال جریمه تاخیر . حدود 300 تومان جمع شد . آن زمان پول خوبی به حساب می آمد و کار ما راه افتاد. همان شب کدخدا به خانه من آمد و خیلی تشکر می کرد . می گفت آقای مدیر ما از شما خیلی ممنونیم . تا حالا در روستای ما از کسی ثبت نام نکرده بودند و این اولین باربود که شما از اهالی روستای ما ثبت نام کردید. حالا چه شد که این خاطره را نقل کردم. دیروز یکی از دوستان از بنده  از سرنوشت سهام عدالت می پرسید. من هم اینخاطره را برای او نقل کردم .  ما از اقای دکتر خیلی متشکریم که مارا صاحب سهام کرد . تا حالا کسی به ما سهام نداده بود .

[ پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 16:50 ] [ سید رضا ضیائی ]

ابن روزها سخت گرفتار درس و تحصیل شده ام . همان عبارت  سر پیری و معرکه گیری که از قدیم مشهور است مارا سخت گرفتار کرده و طنازی را تقریبا به تعطیلی کشانده است . خدا عوض دهد به خاله زاده عزیز که اگر نبود همین چند پست اخیر هم نبود . فکر می کنم تا هفت هشت روز دیگر امتحانات به پایان برسد و ما هم خاطرات جوانی را دوباره بایگانی کنیم  . دوران خوب و نفس گیری است این روز ها. 

در روز ها و هفته های اخیر سوژه های خوبی مخصوصا  از مجلس محترم و به ویژه نماینده عزیز  آذربایجان غربی که جای خالی حسنی در  رسانه ها را پر کرده است ، را از دست دادیم . امید وارم  بتوانم در آینده نزدیک بیشتر در خدمت باشم . 

ضرب الامثلی قدیمی  " همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم " حکایت داستان ما است. اگر نبود میم خاله زاده ماهم نمی توانستیم طنازی کنیم .

میم خاله زاده دیروز شعر طنزی را برایم ارسال کرده بود که عینا با مقدمه ای که مرقوم فرموده اند تقدیم می شود .


                                            **************************************

با سلام ، چند روز پیش یکی از دوستان که ادعا دارد همیشه به یاد من است ظاهرا برای اثبات ادعای خود پیامک زیر را برایم ارسال کرد: 
کلاغی درذهن من است 
پاره سنگی در دستم 
از خودم می ترسم ... 
این پیامک که پیام مهمی را در برداشت سوژه شعر زیر شد: 
کلاغ ذهن توام پاره سنگ می خواهی ؟ 
برای دست تمیزت تفنگ می خواهی ؟ 
برای طیع لطیفت غزل نمی گویم 
برای ذهن مریضت* جفنگ می خواهی ؟ 
بنوش باده که بنیاد عمر بر باد است 
برای کندن ریشه کلنگ می خواهی ؟ 
دوای درد منی فکر راه درمان باش 
به روی تخت درازم سرنگ می خواهی ؟ 
منم که تحفه ندارم به غیر دل تنگی 
بگو عزیز دلم دل تنگ می خواهی ؟ 
(* اشاره به خط اول پیامک)

[ سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 23:18 ] [ سید رضا ضیائی ]

خدا نکنه اساتید به تواضع بیفتند. اینقدر تواضع می کنند که آدم کم کم باور می کند که اونا هیچ چی سرشون نمی شه. نمونه اش این دکتر الله وردی ( میم. خاله زاده ) و عمو جان سید احمد علی ضیایی ( ناهی ) . 

ما که حرفی نداریم اینقدر تواضع بکنند که به قول رئیس جمهور محبوب مان تواضع دانشان پاره شود ولی حرف ما این است که چرا طنازی را محل مناقشات و تعارفات و تواضعات خود قزار داده اند و اینجا را برای  تکه پاره کردن تعارف انتخاب کرده اند . بروند جای دیگر ، هر کاری خواستند بکنند. از قدیم گفته اند توقف بیجا مانع کسب است. این دو بزرگوار هم با توقفات خود در طنازی کسب مارا معطل کرده اند.

حالا بشنوید از این دو که این بار میم خاله زاده سر انگشتی از تواضع که بی شباهت به پاچه خاری نیست از خود نشان داده اند. 


سلام ، استاد عزیزم جناب آقای سید احمد ضیایی با شکسته نفسی فراوان فرموده اند که شعرشان به دست و پای اشعار دست و پا شکسته حقیر نمیرسد . به همین منظور شعری هر چند دست و پا شکسته را تقدیم میدارم . 

عموی اصفهونی سید احمد 
چه خوب و مهربونی سید احمد 
کلامت مثل گز مثل نباته 
عجب شیرین زبونی سید احمد 
تو اهل ذوقی و طناز هستی 
تیکه خوب می پرونی سید احمد 
تویی استاد و من شاگرد تنبل 
خودت هم خوب میدونی سید احمد 
منم سیاره ای خاموش و تاریک 
تو عین کهکشونی سید احمد 
منم آن پشه لاغر ، شما هم 
عقاب آسمونی سید احمد 
اگر من را بگیری زرد چوبه ! 
تو مثل زعفرونی سید احمد 
تویی مثل دلار و پوند و سکه 
منم چون یک قرونی سید احمد 
ندارم تحفه ای بهتر از این شعر 
در این موج گرونی سید احمد 
بزرگی کن اگر میم خاله زاده 
چنین کرده جوونی سید احمد

[ چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 21:19 ] [ سید رضا ضیائی ]
عضو شورای شهر سراوان:
نان را احمدی‌نژاد می‌دهد، همین یارانه‌ای که هر ماه به حساب مردم می‌ریزند، بله خب چند میلیون یارانه می‌شود که خرج هم در می‌آید و اصلا هم لازم نیست کار کند بلکه می‌توانند بخورند و بخوابند و از یارانه هم خرج زندگی بدهند.
 آسمان نوشت: شعار یکی از افراد راه یافته به شورای شهر سراوان در استان سیستان و بلوچستان حق برخورداری مردان از 4 همسر بود. او گفته بود که 40 فرزند برای یارانه هم از حق‌های مسلم مردم است. داد‌ا... داد‌اللهی عضو شورای شهر سراوان شعار‌های دیگری هم داشته و طرفداران زیادی هم توانسته برای خودش داشته باشد. نگاه او به زندگی و شعار‌هایش با آنچه در کشور رایج است تفاوت‌های زیادی داشت و همین تفاوت سرآغازی برای یک گفت‌وگو کوتاه با داد‌اللهی بوده است، که می‌توانید آن را بخوانید.

شما گفته اید تنها کاری که مسئولان شهر تا حالا انجام داده‌اند این بود که زمین‌های شهر را فروخته‌اند و برای خودشان ثروت اندوخته‌اند. شورای شهر و شهرداری قبلی این کار را نجام دادند. شما برای اینکه جلوی این کار را بگیرید به شورای شهر آمدید؟

بله به خاطر ایکه بتوان یک سروسامانی به اوضاع شهر بدهم، یک درختکاری در شهر انجام بدهم و خیابان‌ها را آسفالت و خط‌کشی کنم و سرعت‌گیر‌های توی خیابان‌ها را کم کنم. اینجا توی شهر ما هرچند متر یک سرعت‌گیر گذاشته‌اند مثل اینکه خیابان را کرت‌بندی کرده باشند و ماشین‌ها با سرعت 10 کیلومتر هم نمی‌توانند در خیابان‌ها رفت و آمد کنند، این سرعت‌گیر‌ها برای مردم دردسر دست کرده است.


چرا این سرعت‌گیر‌ها را ساخته‌اند؟
روی لج و لجبازی است، هر کسی در خانه خودش یک سرعت‌گیر درست کرده و هیچ کس هم نیست که جلوی این کار را بگیرد، حتی خود شهرداری هم سرعت‌گیر درست می‌کرده، البته دلیل اصلی که این سرعت‌گیر ساخته شده‌اند این است که قاچاق سوخت زیاد است اما یک چیز که باید بهش توجه کرد این است که ماشین‌هایی که بنزین و گازوئیل قاچاق می‌کنند با سرعت از روی همه سرعت‌گیر ها رد می‌شوند و اصلا عین خیالشان نیست اما مردم عادی که پراید دارند ماشین‌هایشان روی این سرعت‌گیر‌ها داغان می‌شود، برابقیه مردم شهر که درستکار هم هستند و قاچاقچی نیستند درد‌آور است.

به جز اینکه سرعت‌گیر‌ها را خراب کنید چه کار دیگری می‌خواهید برای مردم انجام بدهید؟
اینجا صد‌درصد حق مردم ضایع شده است. مردم همه ساده‌اند و به حرف‌های مسئولان گوش می‌دهند ولی این یک فریبکاری است. الان مثلا از راهنمایی و رانندگی بگیرد تا اداره همه رشوه و ارتشاء است یعنی هیچ کاری را بدون پول انجام نمی‌دهند. من در شورای شهر باید کاری بکنم که جلوی این کار‌ها را بگیرم، من یا می‌میرم یا جلویشان را می‌گیرم.

شما یک نفر هستید چطور می‌خواهید به تنهایی جلوی این کار را بگیرید؟
مردم را با خودم هماهنگ می‌کنم، به مردم می‌گویم هرکس در اداره از شما پول گرفت و رشوه خواست و یا هر کسی که کارتان را به موقع انجام نداد، به من خبر بدهید تا یک چاره‌ای برای این کار بیندیشیم. اگر کارمند اداره ای امروز و فردا کرد یا ناحقی کرد و بی‌قانونی کرد باید به دادگاه شکایتش را بکنیم.

تا حالا شده که به دادگاه شکایت کنید؟
نه ترسیدم چون تنها بودم. الان که توی شورای شهر هستم مردم حمایتم می‌کنند، پس می‌توان کار‌هایی انجام بدهم.

مهم‌ترین شعار انتخاباتی شما چه بود.

شعار‌ها زیادی بود الان هم تو سطح شهر هست می‌توانید نگاه کنید.

حالا یکی دو تا شعار‌ها را بگویید؟
من گفتم که امنیت باید در شهر ایجاد شود، معتادان زیادند و باید جمع بشوند و بریزیم توی دریای خوراک ماهی‌ها بشوند.

شما یک شعار هم داشتید که هر مرد حق دارد 4 تا زن (همسر) داشته باشد، این شعار یادتان هست؟
بله تو قرآن آمده، من نگفتم، این شعار را مردم گفتند و من هم قبول کردم.

یعنی جزو درخواست مردم بود؟
بله خب این‌ها زن می‌خواهند و می‌خواهند 4 بار ازدواج کنند و اینها را هم به من گفتند.

شما گفته بودید 40 تا هم فرزند داشته باشند، نان این 40 فرزند را از کجا باید تأمین کنند؟
نان را احمدی‌نژاد می‌دهد، همین یارانه‌ای که هر ماه به حساب مردم می‌ریزند، بله خب چند میلیون یارانه می‌شود که خرج هم در می‌آید و اصلا هم لازم نیست کار کند بلکه می‌توانند بخورند و بخوابند و از یارانه هم خرج زندگی بدهند.

حرف دیگری هم دارید؟
ایرانی‌ها ثروت جمع نکنند، همه به فکر هم باشند، ثروت‌اندوزی نکنند و همه ثروتشان را ملی اعلام کنند و هیچ چیز خصوصی نباشد و همه چیز مال دولت باشد و مردم به حق روزانه‌شان بخورند، به فکر حرص و طمع و غارت و چاپاول نباشد
[ یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 20:08 ] [ سید رضا ضیائی ]

ماه رمضان آمد و اجناس گران شد 

چشم پدر خانه به جیبش نگران شد

از قیمت  ماست و کره و شیر چه گویم 

دیروز چنین بوده و امروز چنان شد

پیدا نشود بامیه و سبزی و خرما 

در سفره آن کس که حقوقش به تومان شد 

مرغ از سبد خانه ما پر زد و کوچید

در غیبت او حسرت ما سینه  و ران شد

گفتم چه کنم در غم هجران تو ای مرغ 

گفتا که بخور تخمم و چون باد روان شد 

رفتم بخرم تا بخورم تخم دو رنگش 

با دیدن نرخش بدنم در نوسان شد 

این قصه تکراری ماه رمضان است 

ماه رمضان آمد و اجناس گران شد

 میم. خاله زاده  


تکمیلیه جناب سیاوش هم یه این شرح است باشعری ا ز محمد جاوید 

                                                                    رمضانیه


هرچند که روزه است حاجی رمضان 
تا خرخره می خورد حقوق دگران 
یک ذره غبار اگر رود توی گلوش 
از بابت روزه می شود دل نگران 

*** 
چون ندارم چیز بهر خوردنم 
ماه روزه ،روزه خواری می کنم 
چون به پایان می رسد ماه صیام 
از فراقش آه و زاری می کنم 
*** 
یک قطره نبرده از سحر آب به کام 
یک ذره نخورده طفلکی گرچه طعام 
خورده است طرف تمام سی روز ولی 
صدها قسم دروغ و مال ِ ایتام 

*** 
صد جور غذا و اشربه بر خوان است 
البته که سفره ها همه الوان است 
پس لب کلام بشنو ازپیر خرد 
ماه رمضان عروسی مهمان است
[ شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 16:35 ] [ سید رضا ضیائی ]

تو کوچه داد می زد چار تا دویست تومن ، تا خودم رو به پنجره رسوندم که ببینم کیه و چیه ، طرف رفته بود. 

آخرش هم نفهمیدم  طرف کی بود و چی داشت یا  چی نداشت .  

همسایه ها می گفتن شاید سعید مرتضوی بوده.


 پ. ن.

خدایا ... در روز قیامت باما آن جور حساب کن که قوه قضاییه با سعید مرتضوی کرد تا تو خوشحال باشی و ما رستگار ... آمین 


[ سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 21:16 ] [ سید رضا ضیائی ]


احمد خاتمی گفته حضرت عباسی ما در کشور آزادی نداربم؟؟

 چرا آقا شما داری ما نداریم...


          

پ.ن از میم . خاله زاده 

   

               نابکار 

ما که خود رندیم و استادی نداریم 

کار و باری غیر شیادی نداریم 

انجمن یا صنف و بنیادی نداریم 

حضرت عباسی ، ما آزادی نداریم !


                پولدار

ما که پولداریم و ایرادی نداریم 
پیشه ای جز خنده و شادی نداریم 
از غم بیچارگان یادی نداریم 
حضرت عباسی ما آزادی نداریم ؟؟ 


              گرفتار 
ما که از ناداری اولادی نداریم 
خانه معمور وآبادی نداریم 
قدرت دادی ز بی دادی نداریم 
حضرت عباسی ما آزادی نداریم!! 


        بی خواستگار 
ما که تنهاییم و دامادی نداریم 
به ز شیرینیم و فرهادی نداریم 
صید در دامیم و صیادی نداریم 
حضرت عباسی ما آزادی نداریم!!

[ شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 23:45 ] [ سید رضا ضیائی ]

کم کم  باید یه فکری برای این دکتر میم. خاله زاده بکنیم . به گمانم  می خواد  یا توطئه کنه یا  کودتا . این اواخر خیلی شعر و مطلب برای طنازی فرستاده و همشون هم قشنگ و گیرا بوده است. غلط نکنم داره این کار ها رو می کنه تا عین صهیونیست ها که زمین های  فلسطینی ها رو خریدیدند و یه روز همه متوجه شدند که صهیونیست ها همه جارو اشغال کردنده اند یه روزی هم طنازی شش دانگ بشه به اسم میم . خاله زاده . عیب نداره همین که طنازی زنده بمونه خوبه ، چه دست ما باشه چه دست پسر خاله یا هرکس دیگه ای که دوتا کلمه طنز بگه و چارتا تبسم  ایجاد کنه. چیزی که ما تو مملکتمون کم داریم تبسمه . ممنونم پسر خاله . همیشه خندان باشید . انشااله .


چند سالی (*) بود همه درا بسته بود                              پرنده کنج قفسش خسته بود 

مردی می خواستیم  که کلید ساز باشه  با بال خسته فکر پرواز باشه 

قفلای زندگیمون و  واکنه  پریدن و دوباره  احیا کنه 

بیاد به ما دوباره عزت بده  به زندگیمون طعم لذت بده 

هی شب و روز وعده بیجا نده  وعده یک میلیون و ویلا نده 

نخواد که نفت رو سفره مون بیاره  رو سفره مون یه لقمه نون بیاره 

کابینه  رو  ندونه خط قرمز   دلش و نده فقط به عشق چاوز 

به آدمیزاد ، خس و خاشاک نگه  حرفای ناپسند و ناپاک  نگه 

حرفای مفت نده به خورد مردم  فکری کنه  به حال این تورم 

دور سرش هاله ی نور نباشه  فکر خرافات ظهور نباشه 

بجنگنه با فکرای انحرافی                                                بگم بگم ، نگه برا تلافی !!

مملکت و درست کنه  اداره  پیشکش مون معجزه هزاره

                                  ***

تااینکه پیدا شد حسن کلید ساز  گفت که میام قفلا رو می کنم باز 

گفت به شما حرفای راست می گم من  هرچی بشه بی کم و کاست می گم من 

هرچی بگم بهش عمل می کنم  مشکل اشتغال و حل می کنم 

میام تورم و مهار می کنم  غول گرونی رو شکار می کنم 

مرام من ، مرام اعتداله  افراط و تفریط برا من محاله 

وامی ز اصلاح و اصول ندارم  از اعتدال خود عدول ندارم 

نگاه کنید تو دست من کلیده   کلید من تدبیره و امیده 

اگر من و شما کنید انتخاب  خواسته هاتون نمی مونه بی جواب 

        ***

ما خواسته ی اون و اجابت کردیم  توانتخابات همه شرکت کردیم 

رو برگه ها ، اسم حسن نوشتیم  حسن رو با عشق وطن نوشتیم 

خدا کنه حسن جناحی نشه تو دولتش هیچ افتضاحی نشه

خدا کنه قفلامون و واکنه  عزت گمگشته رو پیدا کنه 

خدا کنه حسن بشه رو سفید  امیدمون رو نکنه ناامید 


(*)در برخی  نسخ " هشت سالی بود همه درا بسته بود " آمده است 

[ جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 16:04 ] [ سید رضا ضیائی ]


قضات ما رحم و مروت ندارند. این چه حکمی است که برای سعید مرتضوی بیچاره صادر کرده اند؟ بیچاره آدم کشته کودتا که نکرده .نباید به خاطر این جرائم مختصر کسی رو از زندگی ساقط کرد که. این بابا باید تا آخر عمر خودش وخانوادش هرچی در می آرن برای اقساط جریمه ای که محکوم شدهزینه کنه. به خدا انصاف هم خوب چیزیه . بازم گلی به گوشه جمال او قاضی که اون سرباز بی شرم رو به جرم دزدیدن ریش تراش از کوی دانشگاه زندانی کرد. دیگه جریمه نقدی نکرد که اونم مثل مرتضوی بد بخت بشه تا آخر عمر . والااا

 

                       

[ سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 23:10 ] [ سید رضا ضیائی ]

پرده اول :


ای منتخب ما ، که جدید آمده ای 

بادولت  " تدبیر  و امید" آمده ای 

قفل است زبان و دل و  اندیشه ما 

صدشکر که با  دسته کلید آمده ای 


پرده دوم :


آمدی تا قفل ها را وا کنی 

دولت تدبیر  را بر پا کنی 

منتظر هستیم با شور و " امید "

آنکه می زد قفل را ، رسوا کنی 


پرده سوم :


نکند دولت تو ، چاره فردا نکند 

نکند همت تو ، حماسه برپا نکند

نکند امید تو ، درد مداوا نکند 

نکند کلید تو ، قفل مرا وا نکند


 پرده آخر :


منتظر 12 مردادیم 


پ.ن. 

 دکتر میم . خاله زاده پیشنهاد داده اند ، دوستانی که مایل به تکمیل پرده های بعدی هستند اشعار خود  یا اشعاری که با همین مضمون و ترجیحا با وزن و قافیه مشابه در اختیار دارند ، را ارسال کنند تا در ادامه همین  پست  استفاده شود . 

منتظریم.

از جناب سیاوش و نسیم عزیز  دعوت می کنیم که چراغ اول را روشن کنند. 


جناب دکتر  میم. خاله زاده که خود همه زحمات را را کشیده وپیشنهاد تکمیل اشعار را هم مطرح کرده است چراغ اول را روشن کرده و پرده های قبلی را با " کلید کار " تکمیل کرده است .کماکان منتنظر افاضات جناب سروش و نسیم عزیز هستیم .

      

            " کلید کار " 


حسن جان ، مرد مشهور کلید ساز 

که می خواهی کنی هر قفل را باز 

کلید سازی ندارد هیچ سودی 

بساط قفل سازان را برانداز

 


... و این هم از نسیم عزیز  . 


از توی مه غلیظ و دود آمده ای 
بعد دو سه سال هی رکود،آمده ای 
از داخل و خارج که زیان بر ما رفت 
صدشکر که با کلید سود آمده ای 
  .... و 
می شود تو قفل ها را وا کنی؟ 
می شود امید را احیا کنی؟ 
ملت از جنجال و غوغا خسته اند 
می شود آرامشی برپاکنی؟ 


عمو احمد از اصفهان که خود را عمو اصفونی معرفی کرده اند که ما نشناسیمشان و ما هم نشناختیم  این طور فرموده اند 


 ای حسن راننده ماهر بیا

انقلابی کن به پایانه به پا

بی بلیطند این مسافرهای تو 

باطل این صورتحسابم را نما


بالاخره جناب سیاوش هم افتخار دادند و دو پرده اضافه فرموده اند. خداوند صد پرده در آن دنیا به شما عوض دهد که اینقدر بی پرده می نویسید. منتظر نفرات بعدی هستیم که چراغ طنازی را روشن کنند.

پرده اول: 
کلید گم گشته ودر وا نمیشه 
کسی مثل دکتر پیدا نمیشه 
زده قفلی به اقتصاد کشور 
که با دسته کلید هم وا نمیشه 
پرده دوم: 
کلیدت را بسان گرز رستم 
بکوبان برسر هر درد وهر غم 
کلیدت گر بود شاه کلیدان 
چه ترس از چشم شور نومیدان (*)          


(*) به نظر حقیر  واژه نا امیدان به جای نو میدان در مصرع آخر زیبا تر است . تا نظر سیاوش چه باشد 


باز هم  میم خاله زاده افاضه و اضافه فرموده اند اینچنین : ( توضیح : از بس این پسر خاله برای ما شعر می فرستد این شعر اقا انوش بهمنش را هم خیال کردیم که اقای دکتر فرستاده اند . جوگیر شدیم وبه نام میم . خاله زاده  منتشر کردیم . از اقای بهمنش  عزیز پوزش می خواهم و از ایشان نهایت سپاس را  داریم .) ضمنا قطعه  دیگری هم ارسال فرموده اند که تقدیم می شود .

سلام ای شیخ خوشفکر خجسته 
کلید قفل صدها درب بسته 
مدد کن تا که ایران را بسازیم 
فشانیم گل به رویش دسته دسته

بی پرده  
تدبیر و امید و معجز دسته کلید 
باشد که بکاهدی ز این درد شدید 
روحانی خوش یمن و مبارک زین پیش 
بس قامت سروگونه و راست خمید 
حالا که تو آمدی همه خوشحالیم 
از شهر دگر مرغ دغلباز پرید





[ چهارشنبه 5 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 19:29 ] [ سید رضا ضیائی ]

دکتر میم.خاله زاده  این روز ها به جان دکتر ها افتاده  و هر روز یک شوخی جدیدی با این قشر می کند. امروز هم این شعر را برای مدعیان دکتری فرستاده که با عرض پوزش از  تمامی دکتران واقعی تقدیم می شود .


مردم ایران تمامی دکترند 

گرچه خود از دست دکتر (*)دلخورند 

بهر هر دردی طبابت می کنند 

توی هر کاری دخالت می کنند 

گرشود ماشین تو روزی خراب 

می رسد دکتر برایش بی حساب

مش حسن گوید که بادش کم شده 

کبعلی گوید که  آنتن خم شده 

اوس رجب گوید که عیب از اگزوز است 

داش رضا گوید که دردش ترمز است 

الغرض تا انتهای ماجرا 

می شود پیدا  هزاران دکترا 

یا اگر روزی تنت بیمار شد 

مبتلا بر درد ناهنجار شد 

بابت تشخیص این درد عجیب

هرکسی از ظن خود گردد طبیب 

یک نفر گوید که  سفلیس است این 

عاملش وسواس ابلیس است این 

یک نفر گوید که سوزاک است این 

حاصل اعمال ناپاک است این 

دیگری گوید اچ آی وی مثبتی 

کار بد کردی دچار نکبتی 

الغرض هرکس به زعم خویشتن

دکتری باشد فهیم و پیلتن 

کاش می شد تا به جای دکتری 

سیر کردن در هوای دکتری 

زخم ها را مثل مرهم  می شدیم 

جای دکتر بودن آدم می شدیم 

دکتر و ملا شدن دشوار نیست 

جاده آدم شدن هموار نیست 


(*) منظور فقط دکتر احمدی نژاد است . بقیه دکتر ها به خودشان نگیرند 

[ دوشنبه 3 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 19:56 ] [ سید رضا ضیائی ]

با عرض پوزش از دکترهایی که واقعا دکتری گرفته اند 

خاک ایران یکسر از دکتر پر است 

هرکه دکتر نیست نانش آجر است 

ملک ایران سرزمین دکتران 

این‌قدر دکتر نباشد در جهان 

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دکتر 

کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دکتر 

عابران هر خیابان دکترند 

دانه‌های برف و باران دکترند 

هم وزیران هم مدیران دکترند 

بیشتر از نصف ایران دکترند 

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است 

دیپلم ردی‌ست، اما دکتر است 

هرکه شد محبوب از ما بهتران 

هرکه شد منصوب بالا دکتر است 

هرکه رد شد از در دانشکده 

یا گرفته دکتری، یا دکتر است 

شعر نو مدیون دکترها بوَد 

تو ندانستی که نیما دکتر است؟ 

شاعر تیتراژهامان دکتر است 

مجری اخبار سیما دکتر است 

در جهانی که پر است از نابغه 

دکتری چندان ندارد سابقه 

بی‌سبب افسرده‌ای، غم می‌خوری 

سرزمین ماست مهد دکتری 

خط‌مان وقتی شبیه میخ بود 

ای‌بسا دکتر در آن تاریخ بود 

این‌همه آدم که در عالم نبود 

آدمی کم بود و دکتر کم نبود 

من نگویم، شاعران فرموده‌اند 

رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند 

گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش 

دکتری دارند ملا و خرش 

شاعران از رودکی تا عنصری 

بی‌گمان دارند هریک دکتری 

شعله‌های عشق چون گر می‌گرفت 

آتشی در خیل دکتر می‌گرفت 

عشق با دکتر نظامی قصه‌گو 

عشق با دکتر سنایی رازجو 

عارف شوریده دکتر مولوی 

نام پایان‌نامه او مثنوی 

حافظ و سعدی و خواجو دکترند 

سروقدان لب جو دکترند 

وحشی و اهلی و صائب دکترند 

تاجر و دهقان و کاسب دکترند 

عالمان را خود حدیثی دیگر است 

حجت‌الاسلام دکتر بهتر است 

بحث‌های جعل مدرک نان‌بری‌ست 

بهترین سرگرمی ما دکتری‌ست 

عده‌ای مشغول دکترسازی‌اند 

عده‌ای سرگرم دکتر‌بازی‌اند 

[ جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:00 ] [ سید رضا ضیائی ]

مرا بی عقل و بیلمز آفریدند 

تورا دانای محرز آفریدند 

مرا در کلبه متروک یک ده 

 تورا در ناف مرکز(1) آفریدند 

مرا با جامه های پاره پاره 

تورا در پوشش خز آفریدند 

مرا در نقش سرباز پیاده 

تورا سلطان آچمز آفریدند 

مرا ذهنی ترین معلول عالم 

تورا مسئول مرکز (2) افریدند 

مرا معجونی از درد و مصیبت 

 تورا چون شیره رز آفریدند

مراکمتر زخار روی دیوار 

تورا خوب و معزز آفریدند 

مرا بدتر زیک دیگ قراضه 

تورا مثل پلوپز آفریدند 

مرا مانند عکس روی چی توز 

تورا با طعم مزمز آفریدند 

مرا با طعم و رنگی مثل تریاک 

تورا شیرین تر از گز آفریدند 

مرا جای تو آوردند در شعر 

 تورا با من " معوض "آفریدند 

(1) مرکز کشور ( تهران )

(2) مرکز نگهداری معلولین ذهنی 

شعر از میم خاله زاده 


[ شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 13:20 ] [ سید رضا ضیائی ]

 بعضی ها نشستن پای تلویزیون  فقط منتظرند یکی یه حرفی بزنه ازش ایراد بگیرن. اقای دکتر سعید جلیلی کاندیدای محبوب نسل جوان در فیلم تبلیغاتی خود یه جمله فرموده اند که بعضی ها به اون ایراد گرفته اند که معنی این جمله را نمی شود فهمید.

 عین جمله اقای جلیلی اینه : 


"امثلا اگر در اینجا ما الان در این کشور هستیم شما ببینین تو این کشور مثلا اینها وزارت خونشون مثلا چی داره ما بگیم نه مثلا برعکسش داریم نه همینه دیگه بالاخره مثلا اون اقتضائاتشون . اینه ."


جمله به این قشنگی کجاش نامفهمومه که بعضی ها  برای ترجمه ون جایزه گذاشتن؟ 
 انصاف هم چیز خوبیه والا.
[ جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 20:49 ] [ سید رضا ضیائی ]

<<    1      2      3      4      5      ...      19    >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازنشستم... روزگارم بد نیست کارمن طنازی است جثه ای دارم اندازه فیل دلم اما گنجشک دل من مثل همه مردم شهر یک کمی تیره شده درعوض موی سرم گشته سپید می نویسم اما، فقط او می خواند پس تو هم باش همانگونه که اوست ... .................. ....................... تقدیم به خواهر فقیدم *************** دل شکستم روزگارم خوب نیست خواهرم رفت از این دار پلید و کسی نیز نفهمید که بر ما چه گذشت دل گنجشکی من ترکید از غم او هیکل فیلی من پر احساس شده حس غم ، غصه و آه روزگار همه مان گشته سیاه
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 375206